برگ نخست > یاد رُخداد > پرویز قلیچخانی زندهدار ِ اندیشهی خدمتگزاران ِ باغ آتش
پرویز قلیچخانی زندهدار ِ اندیشهی خدمتگزاران ِ باغ آتش
درنگهایی از زندگی با عمو پرويز
29 ژوئن/8 تیر 1405,

نوشتن دربارهی چهرههای ملی دشوار است، بهویژه که بخت دوستی نزدیک نیز با چنین اسطورهای داشته باشیم. در این نوشتنها، دل و قلم با هم میلرزند، از گزافهگویی یا ناسنجیده نوشتن. بنیاد فرهنگ مردهستایی بر ستایش بیچونوچرا است و بیفرهنگی سیاسی پُر از کیناندیشی. به گمان من پرویز قلیچخانی اگر از خیام وامگیرم، هم «سرمایهی داد» بود و هم «نهاد ستم»، هم «کمال و هم «کم» بود. چون همه اسطورهها. نخست انسان بود و تا آنجا که توانست انسانی زیست، کمال ِ دادخواهی را بر ستم و کمی چیره کرد. در این نوشته نیز چون « روایت ناتمام آرش …» که در ویژهنامهی دربارهی پرویز و آرش منتشر شد و در آن روایتهای دیگری از اسطورهی آرش را به یاد آوردم، تلاش کردهام که به راستینی روایت پایبند باشم. و همچنان باور دارم « پرویز قلیچخانی در این آرش کوشا برای زنده نگه داشتن ِ اندیشهی خدمتگزاران باغ آتش بود. سالها بعد شاید روایت این آرش همچون آرش کماندار بازگفته شود. اما من بر این باورم که روایت این آرش یکی از بهترین روایتهای شکست ماست. و هنوز روایتی ناتمام.»
درنگ نخست
نخستین بار در نیمه شب ۲ خرداد ۱۳۶۵، که با چند رفیق از آلمان به فرانسه رسیدیم، عمو پرویز را از پشت شیشهی فولکسواگن آبی رنگاش در میدان ایتالیای پاریس دیدم. میدانستم از هواداران سازمان فدایی است و از«هبت» برادرم که با احترام ویژهای از او نام میبرد، شنیده بودم که در انشعاب سال ۱۳۶۰ به سازمان فداییان پیرو بیانیه ۱۶ آذر پیوسته است. آن شب برای راهنمایی و بردن ما به خانهی «محمد اعظمی» آمده بود. وقتی رسیدیم و پیش از ورود به خانه، در میان دیگر مسافران تا سلام کردم چون آشنایی نزدیک در آغوشم گرفت. چندی بعد هم قرار گذاشت و در میدان جمهوری همدیگر را دیدم. آن روزها هنوز برخی موازین مخفیکاری در تشکلهای سیاسی رعایت میشد و چنین بود که به خارج آمدن هواداران و اعضای سازمان از ایران را رهبران سازمانهای سیاسی از تشکیلات پنهان میکردند. اما عمو پرویز زیاد اهل مخفیکاریهای به شیوهی رفقا نبود. «مسعود نقرهکار» رفیق قدیمیاش که مسئول کمیته آلمان سازمان بود و از روز نخستی که به آلمان رسیده بودم پیگیر کارهایم بود، آمدنم را به او گفته بود. در نخستین دیدار عمو پرویز تنها از «همایون» ( هبت معینی چاغروند) و خانواده پرسید، از زندان و آخرین ملاقاتها. از گفتهها فهمیدم که با هبت در ایران دیدارها داشته است. نکتهی نخستی که در این دیدار سخت بر دلم نشست « به جان هبت» گفتن عمو پرویز بود، قسمی که تنها در خانواده بزرگ ما رایج بود. و نکته دوم بهکارگیری «عمو» و «خاله» برای رفقای مرد و زن بود. عمو پرویز میگفت در ایران نیز این دو زبانزد مردمی را بهکار میگرفته است چرا که باور داشت هم در خانواده صمیمیت و احترام را بیشتر میکند وهم سویهی امنیتی آن برای پرهیز از رفیق رفیق گفتنهای پیاپی بود که پس از انقلاب گماندار شمرده میشد!
درنگ دوم
در آن روزها افزون بر غربت و تبعید، چون بسیاری دیگر سرگشتگیهای من هم بسیار بود. نمیدانستم اینجا چهکار میکنم و انگیزهای برای ماندن نداشتم. مانند همهی بهتبعبدآمدگان گمان بازگشت هرچه زودتر را داشتم. با وجود بودن شماری از رفقا که بسیاریشان رهبران سازمان بودند و بسیار هم به من لطف داشتند، اما با عمو پرويز پیوند بیشتری پیدا کردم. خانهاش و به ویژه با بودن خاله فاطی زنی بیهمتا («فاطمه صفا» همسر نخست عمو پرویز)، چون خانهام بود. و پس از آمدن همراه آن زمان زندگیام که خویشاوندی خانوادهگی با خاله فاطی داشت، رفتوآمدها بیشتر شد. خاله فاطی با چیرهدستی در زبان انگلیسی و فرانسه بیشترین کارهای اداری ما را انجام میداد. در دیدارها یکی از جدلهای همیشگی با عمو پرويز دربارهی وضعیت سیاسی و سیاستهای سازمان بود. نگاه پرويز پُر از اعتماد و احترام به سازمان و رهبری سازمان بود و برای آنها سخت مایه میگذاشت. و من چنان که هبت سالها پیش گفته بود : « بیشتر قلبم با آنها بود تا مغز و فکرم!» و اینگونه دلبستگیهایم کمتر. رفتار فروتنانهی عمو پرویز شناخته شده بود اما این رفتار در برابر شماری از رهبران سازمان دوچندان بیشتر بود. پرویز انسان کمی نبود و بیشک از بسیاری از آنها هم نامدارتر و کارآمدتر بود. برخی از این «عموها» هیچگاه نتوانستند ریشههای آن احترام و فروتنی را بفهمند که بیشک برخاسته از شخصیت ویژهی پرویز بود و کمتر پیوند با مقام سازمانی آنها داشت.
درنگ سوم
زمانی هم که نامزدم از ایران به فرانسه آمد. من در کمپ پناهندگی در نود کیلومتری پاریس زندگی میکردم. پرویز و فاطی هر دو پیشنهاد کردند که در روزهای نخست آمدن او در خانه آنها بمانیم. برای پیشواز و رفتن به فرودگاه هم عمو پرویز با همان فولکسواگن که در آن زمان که کمتر کسی ماشین داشت، هم تاکسی سرویس و هم وسیله اسبابکشی برای همهی رفقا بود، مرا همراهی کرد. و تا انجام کارهای اداری نخستین چندین روز آنجا ماندیم.
ما افزون بر سرعت بخشیدن به کارهای اداری ِ درخواست اقامت، باید پیوندمان را ثبت میکردیم. با آنکه هیچ کدام باورهای سنتی و مذهبی نداشتیم اما نیز برای احترام به باورهای خانواده تصمیم گرفتیم عقد کنیم. در برابر واکنشهای شوخی همراه با نکوهش برخی رفقا، عمو پرویز از این گزینهی ما حمایت کرد. شماری از دوستان هم پیگیر کار شدند. یکی از رفقا قراری برای ما از مسجد بزرگ پاریس گرفت، وقتی به آنجا رفتیم و فهمیدند که ایرانی هستیم گواهی از سفارت خواستند و هنگامی که گفتیم پناهجو هستیم، نپذیرفتند. چند روز بعد عمو پرویز، «آیتالله سید مهدی روحانی» را در پاریس پیدا کرد و با او تماس گرفت. او برادر «آیتالله سید صادق روحانی» از مراجع سرشناس قم بود، که پس از انقلاب بازداشت خانگی شد و سخت مورد آزار قرار گرفت. خود ایشان هم معروف به رهبر شیعیان اروپا، پیش از انقلاب نمایندهی محمدرضا شاه بود که دفتر نمایندگی مذهب تشیع در فرانسه را مدیریت میکرد. آقای روحانی درخواست کاپیتان قلیجخانی را پذیرفت و ما را با احترام بسیار برای انجام مراسم عقد به خانهاش در یکی از محلههای اعیاننشین پاریس دعوت کرد. عمو پرویز و یکی دیگر از دوستان که با ما آمده بود، شاهد ما شدند و آقای روحانی عقدنامهمان را صادر کرد. بههنگام عقد هم آقای روحانی چندین بار تکرار کرد که «از اینکارها نمیکند و تنها به احترام کاپیتان قلیچخانی پذیرفته است.» عصر آنروز خاله فاطی و عمو پرویز شماری از دوستان را به خانهشان دعوت کردند و جشن کوچکی برای ما تدارک دیدند.
درنگ چهارم
در پاییز سال ۱۳۶۶ سازمان فداییان نهادی را تاسیس کرد به نام «واحد خبر» که کار آن تهیهی بولتنی از خبرهای روزنامههای ایران برای کمیتهی مرکزی بود. من، عمو پرویز، «بتول آراسته» و «فرشته . آ » را که گویا تا آن زمان در تشکیلات سازماندهی نشده بودیم، در این واحد گذاشتند. آن روزها پیدا کردن روزنامههای ایران در خارج از کشور دشوار بود. برای آبونمان شدن روزنامهها در ایران نیز به آدرس دریافتکننده نیاز بود که کمتر پناهجویی میپذیرفت آدرس خانهاش را به روزنامههای ایران بدهد! دو دکه در خیابان و میدان شانزهلیزهی پاریس، روزنامههای کیهان و اطلاعات را هفتگی میآوردند و دیگر روزنامهها را شماری از دوستان و بهویژه عمو پرویز از راه آشناهایی که در پاریس داشت و کم هم نبودند، پیدا میکردند و به ما میدادند. ما هر ماه بولتنی در چند رونوشت از خبرها فراهم میکردیم. یکی ازبرتریهای کار ما در این واحد آشنایی بیشتر با وضعیت ایران بود، در زمانی که تنها سرچشمههای خبر رادیوهای بی بی سی، آمریکا بود، دسترسی به روزنامهها و گردآوری خبرها بیشتر از دیگران ما را به واقعیتهایی ایران نزدیک می کرد. راست این است که شکست و پناه آوردن به خارج نیز آشفتگیهای فکری را بیشتر کرده بود، در این میان پارهی از رهبران ِ سازمان نیز نه شکست و بحران برآمده از شکست را میپذیرفتند و نه پاسخگوی این آشفتگیها بودند. یا دستکم راهکاری برای آن داشتند. در جلسههای واحد ما هم بحثها جدی و گاه پُرتنش میشد. در این واحد ما سه نفر کمابیش بیشتر از عمو پرویز به دیدگاههای سازمان انتقاد داشتیم، با بودن دو زندانی تازه آزاد شده و اعضای خانوادههای زندانیان سیاسی، دلبستگی به وضعیت زندانیهای سیاسی بیشتر و انتقاد از نبود اقدام عملی در دفاع از زندانیان سیاسی بارههای همیشگی جدلها بود. افزون، پرسمانهایی چون مواضع سازمان دربارهی حکومت که همچنان با وجود ناباوری بیشترین اعضا و اعضای رهبری سازمان به مشی گذشتهی سازمان فدایی اکثریت، اما از پیشکشیدن شعار سرنگونی رژیم طفره میرفت، نقد گذشته و چرایی ضربهها بر سازمان یا چگونگی سازماندهی تشکیلات باقی مانده در ایران و مبارزه در داخل نیز، جدلبرانگیز میشدند. عمو پرویز افزون بر اعتماد به « عمو» های رهبری، باور داشت که با هر انتقادی باید سازمان را در این موقعیت حفظ کرد و از انتقادهای تنشزا خودداری کرد. مسئولیت واحد بر عهدهی رفیقی از مشاوران کمیته مرکزی بود که بسیار سختآیین و نگاهی بس از بالا به هواداران و اعضا داشت. ایشان حتا ما را سزاوار برای گفتههای سادهی درباره ی سازمان نمیدانست و تا چه رسد به انتقاد از آن. در جلسهها و جدلهایی که پیش میآمد، عمو پرویز تلاش میکرد تنش را کم کند و همزمان از ما هم دفاع کند. که خود دوباره به جدلهایی در میان خود ما بهدور از رفیق مسئول دامن میزد! راست این بود که عمو پرویز هم دنیا دیده بود و هم از ما بیشتر اینگونه مسئولها را دیده بود، در قلب مهربانش با ما همراه بود، اما چون ما برافروخته نمیشد. کار تشکیلاتی با عمو پرویز دشوار بود! عمو پرویز خوگر رفتار و کرداری بود که با نظم سنتی سازمانها همخوان نبود. اگر دیداری با آمدهای از ایران داشت، تاخیر در جلسه را نابجا نمیدانست. بسیاری از کارهای سازمان بهویژه برای رابطه با ایران از راه پیوندهای عمو پرویز به سرانجام میرسید و این با انواع سدهای مخفیکاری ناسازگار بود!
یکی از خواستهای همیشگی ما در این واحد که عمو پرویز با آن بیچونوچرا موافق بود، و به انجام رسید، پذیراندن حق دسترسی به بولتن برای همهی اعضای تشکیلات در سراسر اروپا بود. اینکه چرا چهار عضو سازمان باید بسیج شوند و بولتنی منتشر کنند تا خبرهای ایران را تنها کمیته مرکزی بخوانند؟ که البته برخیشان هم نمیخواندند و برخی دیگر بر سر واقعیت خبرها که با تحلیل آنها همخوانی نداشت با ما جدل هم میکردند.
یکی از روزها که در جلسه بحث بالا گرفته بود و رفیق مسئول از انتقادها به تنگ آمده بود، بهیکباره گفت : ببینید من اگر در مدت زندگیام از فعالیت دانشجویی تا زندان زمان شاه و تا امروز که کار سیاسی کردهام، میرفتم کفاشی میکردم الان استاد بودم! و من هم پاسخ دادم : رفیق شما کار اشتباهی کردید که کفاش نشدید. اگر کفاش میشدید دستکم دو جفت کفش درست و حسابی برای مردم درست میکردید! رفیق مسئول هم سخت رنجید و قهر کرد! عمو پرویز آن شب بههنگام بازگشت از جلسه که چون همیشه اگر محل آن دوردست بود، مرا با ماشین تا جایی میرساند به وارانهی بارهای پیشین نصیحت نکرد و هیچ نگفت تنها سیگار پشت سیگار کشید. در آخر جملهای گفت که با آنکه با جدل ِ جلسه در پیوند نبود اما سخت مرا تکان داد. «محمدرضا جون اگراینها شعار سرنگونی بدهند همه زندانیان سازمان را اعدام میکنند!» اما سالها گذشت تا در کتاب یادماندهای زندان ِ «جعفر یعقوبی» (مرزهای ناشناخته مرگ و زندگی)، عضو جان بهدربردهی سازمان خواندم که پس از تغییر موضع سازمان و سردادن شعار سرنگونی، شماری از اعضای زندانی سازمان را با آنکه حکم داشتند به بازجویی برده و سخت زیر فشار گذاشته بودند. در این کتاب نویسنده بر این گمان است که چند اعدام در آنسالها در پی تغییر مشی سازمان بوده است.
واحد مرکزی خبر پس از مدتی منحل شد. آخرین بولتن ما در اسفند ماه ۱۳۶۶ منتشر شد که در آن بر بنیاد خبرهای روزنامههای ایران، امکان پذیرش صلح از سوی جمهوری اسلامی برجسته شده بود. این در حالی بود که تحلیل سازمان چون بسیاری دیگر از نیروهای سیاسی، برآن بود که «پذیرش صلح به معنای سرنگونی رژیم است!»
درنگ پنجم
در آن سالها سازمان در سالگرد نوزده بهمن و یادمان سیاهکل مراسمی برگزار میکرد. گواهم که بیشترین بار برگزاری این مراسم بر دوش پرویز و همسرش فاطی و گاه دختر نوجوانشان هاله بود. برگزاری اینگونه مراسم البته به زبانزد امروزی گونهای وزنکشی درمیان سازمانهای سیاسی بود و یکی از هدفها آن نیز گردآوردن شمار بیشتر ایرانیها و به رخ کشیدن شمار بیشتر شرکتکنندگان در مراسم.
در یکی از این مراسمها گویا دوستانی پیشنهاد کرده بودند که پرویز قلیچخانی کاپیتان نامی تیم ملی فوتبال ایران سخنرانی یا پیامی بخواند. این پیشنهاد از سوی برخی از اعضای کمیته مرکزی سازمان به دلیل مصاحبهی تلویزیونی عمو پرویز پس از بازداشت در سال ۱۳۵۰ پذیرفته نشده بود. من آن زمان در حوزهی دیگر از سازمان کار می کردم و بیشتر با دستگاههای فتوکپی برای بازانتشار ارگان و جزوههای سازمان سروکار داشتم. شبی عمو پرویز با من تماس گرفت و از من خواست که روز بعد برای کار مهمی به محل کارش بروم. عمو پرویز به دشواری میتوانست دلگیر بودناش را پنهان کند و آن روز سخت درهم بود. جزوهی قدیمی که پیش از انقلاب منتشر کرده بود و در آن برای انجام مصاحبه و درخواست عفو، از خلق ایران پوزش خواسته بود، بهدستم داد تا چندین رونوشت از آن با کیفیت خوب تهیه کنم. جزوه را پیشتر خوانده بودم، اما کنجکاو شدم و دوباره آن را خواندم. روز بعد که رونوشتها را برای عمو پرویز بردم، چرایی نیازش به این رونوشتها را پرسیدم. ماجرای مخالفت با سخنرانی و پیام را گفت و افزود : میخواهم آنها را به کمیته مرکزی سازمان بدهم. از رفتار رهبری سازمان سخت رنجیده بود و حق داشت. بهگمان من عمو پرویز در آن جزوه به خود سخت بیانصافانه انتقاد کرده بود. بیپردهگویی انتقاد از خودش هر چند صادقانه و شجاعانه بود، اما چنانکه پسینتر در اینباره چند بار با هم گفتوگو کردیم، این نگاه به اعترافگیری در پی شکنجه و فشار بر زندانی نادرست بود.عمو پرویز این نگاه را تا سالهای آخر زندگیاش حفظ کرد و در آرش نیز بهکار بست.
درنگ ششم
از زمستان سال ۱۳۶۶، و درپی نخستین اعتصاب غذای جمعی زندانیان در اوین و گوهردشت، خبرهایی که از ایران میآمد، همه روایت از فشارهای بیشتر بر زندانیهای سیاسی در ایران و وضعیت ناگوار آنها داشتند. شمار بسیاری از اعضای سازمان خواهان اقدامهای جدی در این باره بودند. پارهای از رهبران سازمان با آنکه خود نیز نگران بودند وآسیمهسریها را میپذیرفتند، اما غرق در اختلافهای درون سازمانی در چارهاندیشیها به آن برتری نمیدادند. من از ترکیه برای سازمان عفو چندین نامه از وضعیت زندان و خانواده نوشته بودم. در پاریس هم بههنگام مصاحبه برای درخواست پناهندهگی، نهاد بررسیدن درخواستهای پناهندگی به جای مصاحبهی فردی، نشستی با حضور نمایندگان سازمانعفو و جامعههای جهانی مدافع حقوق بشر برگزار کرد، که در آنجا بیشتر از زندان و شکنجه در ایران صحبت کردیم تا وضعیت خودم. در آن نشست خاله فاطی برای ترجمه مرا همراهی کرده بود. اما پس از آن نشست دیگر ارتباطی نگرفته بودم.
شبی در خانهی عمو پرویز که در بارهی وضعیت زندانیها صحبت میکردیم، عمو پرویز پیشنهاد کرد که جدا از اقدامهای سازمان خود اقدام کنیم و با همیاری خاله فاطی با دفتر عفو بینالملل فرانسه در پاریس تماس بگیریم. از آن روز تا روز ۱۸ آذر ۱۳۶۷ یعنی همان شبی که خبر اعدام هبت را به من دادند، با خاله فاطی باربار به دفتر سازمان عفو بینالملل در پاریس رفتیم.
شهرهای بزرگ ایران در بهار ۱۳۶۷ موشکباران شدند. رژیم قطعنامهی ۵۹۸ را پذیرفت و آتش بس اعلام شد، عملیات فروغ جاویدان مرگبارانه به پایان رسید و «رژیم فقها» همچنان برجا ماند. تا آن تابستان شوم فرا رسید.
در آن روزها عمو پرویز دیگر کمتر از «عموهای کمیته مرکزی» دفاع میکرد. او با شمار زیادی از اعضای کمیته آلمان همراه شده بود که با کمیته مرکزی ناهمسویی نظری و تشکیلاتی داشتند و کمی پیش از اعدامها درتابستان ۶۷ از سازمان جدا شدند. عمو پرویز اما آن زمان از سازمان جدا نشد. روز ۱۹ مرداد پریوش خواهر بزرگم از تهران با وجود قطع بودن ارتباط تلفنی از ایران به خارج، اما توانست چند لحظه تماس بگیرید و بگوید : به دادمان برسید دارند همه را اعدام میکنند! سخت آشفته بودم و بیشتر از همیشه پناهام خانه پرویز و فاطی بود. در اواخر مهر ماه همان سال متوجه شدم عمو پرویز بهگونهای از من فرار میکند! به دل نگرفتم و چون همیشه با توجیه سیاسی آن را برای خودم حل کردم. یکی از روزهای پایانی آبانماه برای قراری کاری به نزدیکی میدان جمهوری پاریس رفتم بودم که نزدیک محل کار عمو پرویز بود. صبح زودی بود و چون زودتر از ساعت قرارم به محل رسیده بودم، تا ساعت قرارم به کافهای رفتم و با کمال تعجب عمو پرویز را دیدم که پریشان نشسته و دارد ویسکی میخورد. از دیدن من بسیار تعجب کرد و من احساس کردم مزاحم شدهام. بعدها برایم تعریف کرد که خبر اعدام هبت را پیشتر شنیده بوده و برای همین در آن روزها نمیخواست با من رودررو شود. آن چهرهی پریشان و دردمند همیشه در ذهنم مانده است. روز ۱۸ آذر ژاله خواهرم به اوین رفته بود و خبر اعدام را به او داده بودند، همان روز نیز من و خاله فاطی بازهم به دفتر سازمان رفتیم و عمو پرویز اما هیچ نگفت. ( ماجرای آن روز را در پارهی پانزدهم نامها و یادها بازگفتهام) آن شب مادرم از ایران به من تلفن کرد و خبر کوتاه ِ اعدام را گفت. پرویز در همه آنروزهایی که شمار زیادی از دوستان و رفقا به خانه من میآمدند، تنها آخر شب سری میزد و باز هم هیچ نمیگفت.
شبی از همان شبها با او دربارهی برگزاری مراسمی برای هبت و به نام خانواده مشورت کردم. روز بعد عمو پرویز گفت که با مسعود نقرهکار همپرسی کرده و بهتر است مراسم را در آلمان برگزار کنیم. همین کار را کردیم. مسعود با کمک دوستان دانشجو سالن آمفیتاتر دانشگاه فرانکفورت را پیشگرفت و با عمو پرویز همه کارها را انجام دادند. «نسیم خاکسار»، «منصور خاکسار»، «ناصر کاخساز» رفقای سازمانی و همبندان هبت سخنران بودند و برنامه را «علی ستاری» همبند دیگر هبت و صدای مانای سازمان فدایی اجرا کرد. قرار بود که در مراسم تنها فراخوان کمیته هماهنگی نهادهای سراسری آلمان خوانده شود که برای نخستین بار بهوجود آمده بود و گردهمآیی بزرگی در اعتراض به کشتار زندانیان سیاسی سامان داده بود و دیگر پیامهای داده شده به مراسم تنها نام برده شود. اما مسئول کمیته آلمان سازمان، با قلدری نمیخواست نظر جمع را بپذیرد و رفتار کسی که دهها عضو سازمان را مجبور به ترک سازمان کرده بود، حاشیهساز شد. به هر روی مراسم با حضور بسیاری از چهرههای سازمانهای چپ و بهوارانهی فضای آن روزها که خط و خطکشیهای سیاسی حتا به یادمانها هم کشیده شده بود، به خوبی برگزار شد. چند روز پس از بازگشت از فرانکفورت، عمو پرویز به دیدنم آمد و گفت : این حضرات با چاقلی مسئول آلمان راه افتادهاند و دارند میگویند از تو استفاده شده! تا به نام همایون علیه سازمان اقدام کنی! اما جان ِ همایون و به حرمت سوگمان هیچ نگو! نکته آنکه هر چهار سخنران از اعضای برجسته سازمان و ناصر کاخساز و نسیم خاکسار عضو کمیته مرکزی سازمان بودند. نسیم خاکسار چندی پس از آن مراسم در گردهمآیی بزرگ انجمنهای سراسری آلمان شعر بلندی را که برای هبت سروده بود با پیشگفتاری دربارهی خودش را چون کنارهگیری از سازمان و کنشگری تشکیلاتی خواند. و آن مسئول هم مدتی پسینتر پی زندگیاش رفت!
به توصیه عمو پرویز عمل کردم و حتا پاسخی به گلایههای رفقای ارجمندم ندادم. تنها چندی بعد دیگر نمیتوانستم تنها با قلبم وبی باورهایم زندگی کنم و پیش از عمو پرویز از سازمان کناره گرفتم.
درنگ هفتم
در پاییز ۱۳۶۹ با شماری از دانشجویان ایرانی که از ایتالیا به فرانسه آمده بودند و چند کنشگر تبعیدی دیگر گفتوگوهایی را برای انتشار مجلهای آغاز کردیم. چون همیشه این ایده را با عمو پرویز پیشکشیدم، که استقبال کرد، ولی چند روز بعد با همان جمله همیشگی « محمدرضا جون» دست نگهدار و ما هم در فکر کاری هستیم و نباید پراکندهکاری کرد، ماجرای آرش را که هنوز نامی نداشت، با من طرح کرد. من هم دوستان را برای نشستی با پرویز دعوت کردم. گفتوگویی چند ساعته انجام شد، چند نفری از آن میان من طرح عمو پرویز را پذیرفتیم. از آن پس چگونگی راه اندازی مجله را کمابیش با من در میان میگذاشت. آرش در میانهی جنگ نخست خلیج فارس در بهمن ۶۹ منتشر شد. مقالهی نخست نخستین شماره آن گزارشی دربارهی جنگ و نظم نوین جهانی بود که من تهیه کرده بودم.! من میدانستم مسعود نقرهکار نیز از بنیادگذاران آرش است، اما از وجود مهدی فلاحتی بیخبر بودم. فکر میکردم نشریهای سیاسی، فرهنگی و اجتماعی و با ارگانی سازمانی فاصله دارد. با آنکه عمو پرویز از مشورت با رفیق محمدرضا شالگونی در بارهی آرش با من حرف زده بود. من همان زمان چون امروز رفیق شالگونی را یکی از شایستهترین و مورداعتمادترین نیروهای چپ ایران میدانم. همکاری با آرش یا بهتر بگویم با عمو پرویز را شروع کردم و بسیار خوشحال بودم. هرکاری از دستم برمیآمد انجام میدادم، از کمک به صفحهبندی تا توزیع آرش در کیوسکهای روزنامهفروشی در پاریس.
آرش آرام آرام راه باز میکرد. در آن سالها شمار کنشگرانی که از سازمانهای سیاسی جدا میشدند، رو فزونی داشت. آن زمان به آنها «منفعلها» میگفتند و هنوز تا «منفرد» خواندنشان راه درازی در پیش بود! نکته آنکه شماری از این کنشگران در آرش امکانی برای نوشتن پیدا کرده بودند که با گذشت زمان و بیشتر شدن بحرانهای سیاسی بازهم بر شمارشان افزوده شد. اما راست این است که برخی از فعالان سیاسی از انتشار آرش ناخرسند بودند و سخنپراکنی و به این و آن وابسته کردن آرش ادامه داشت. در شمارهی سه آرش پرویز قلیچخانی نوشتهی کوتاهی منتشر کرد در آنجا آرش را حاصل همفکری با مسعود نقرهکار و «م.پیوند» که از کودکی باهم بزرگ شده بودند، معرفی کرد. و از چگونگی کمک مالی برای انتشار آن روشنگری کرد. آرش مجلهای چون دیگر رسانهها نبود. نه تحریریه داشت و نه روزنامهنگار ثابت که دربارهی مقالهها گفتوگو یا تصمیمگیری انجام شود. همانگونه که به عمو پرویز شوخی-جدی میگفتم برای آن یک« مرکز غیبی» تصمیم میگرفت. از شمارهی ده «مهدی فلاحتی» یا همان م.پیوند بهعنوان سردبیر معرفی شد. من هم در کنار کارهایم و به ویژه پس از آغاز همکاری با گزارشگران بدون مرز با آرش با همان نامی که عمو پرویز به من داده بود «محمدرضا همایون» کار میکردم. ( نامی ساخته شده از اسم کوچک من و «همایون» نامی که هبت برادرم را در سازمان فدایی با آن میشناختند. این نام البته «مستعار» هم نبود چون بسیاری در تبعید مرا به نام برادرِ ِ همایون صدا میزدند و میزنند!) بیشتر گزارشهای خبری و گاه مصاحبه و …. اما همزمان با پُرآوازه شدن آرش، گونهای که این نشریه در پیش گرفته بود برایم یادآور همان کار تشکیلاتی در سازمان سیاسی بود. آرش بهدرستی ارگانی سیاسی ایدئولوژیک بدل شده بود. من مخالفتی با نشریهی عقیدتی نداشتم. عمو پرویز روش کار خود را داشت که با هیچ معیار روزنامهنگارانهای همخوان نبود. و من هم به گفتهی عمو پرویز « غلظت حقوق بشر خونم بالا رفته بود!» افزون بر حقوق بشر، زندان و اعدام و خاوران هم برایم پرسشهای جدی بودند که باید بهگونهای دیگر درباره ی آنها کار میکردم. نگاه آرش به این پرسمانها با باورهایم همخوانی نداشت. چندینبار با عمو پرویز صحبت کردم و هر بار با « محمدرضا جون» عمو پرویز دلم نمیآمد بر باورم پافشاری کنم. در آخر بر سر چند نوشته و دستبردن در آنها و سپس برخی نوشتهها و نقدهایی سوگیرانه و با نگاه تسویهحساب مانند و آن احساسی که گویا به نام نشریه با سازمانی سیاسی کار میکنم، سواییام را بیشتر کردم. با بیشتر شدن مسئولیتهایم در گزارشگران بدون مرز و راه اندازی تارنمای بیداران همکاریام با آرش پایان یافت.
با این همه باید بگویم که پرویز قلیچخانی آرش را برترین ارگان سیاسی چپ کرد که بسیاری از انگارههای گوناگون چپ را نمایندگی میکرد. دوسیههای آرش دربارهی پرسشبرانگیزهای جامعه از نگاه چپ با گردآوری انگارههای کمابیش « همه «عموهای» کمیته مرکزیها و عضوهای سازمانهای سیاسی» بیپیشینه است. راست این است که آرش تنها با شخصیت و پشتکار و روش ویژهی پرویز قلیچخانی این همه سال دوام آورد و توانست به یکی از بیهمتاترین رسانههای عقیدتی کشور تبدیل شود. پرویز قلیچخانی بود که توانست در آرش نوشته و انگارههای شمار بسیاری از برجستهترین روشنفکران، دانشوران و کنشگران چپ و ملی کشور را منتشر کند.
درنگ هشتم
پرویز قلیچخانی نیز همه زندگی را در تیر آرش نهاد و پیوند با عمو پرویز بدون پیوند با آرش بس دشوار بود. افزون گسستهای خانوادهگی برای هر دوی ما و گاه سکوت را نپذیرفتن از سوی من در چند مورد، پیوند را کمرمقتر کرد. با این حال عمو پرویز را گاهبهگاه میدیدم. برخی از روزنامه نگاران که با میانداری پرویزخان میخواستند ارتباط بگیرند یا روزنامهنگارانی که از من میخواستند تا با کاپیتان دیدار کنند. و البته و به ویژه هربار که عضوی از خانواده میآمد و دیدار با عمو پرویز بایستهای بود که باید انجام میشد.
آخرین بار عمو پرویز را پیش از بیماری در مراسم رونمایی کتاب زندهیاد باقر مومنی دسترنج ناصر مهاجر دیدم. یکی از روزنامهنگاران ایران خواهان دیدار با او بود و وقتی گفتم با خرسندی پذیرفت. چند روز بعد در رستورانی همدیگر را دیدیم و جالب آنکه خبرنگار نتوانست به قرار بیاید و من و عمو پرویز تا نیمهشب با هم نوشیدیم و گفتوگو کردیم. بس خوشحالم که باز به گفتهی عمو پرویز با هم سنگهایی را باز کردیم.
سال پیش بود که سر زده به دیدارش در آسایشگاه سالمندان رفتم. تا مرا دید لبخند زد و من خوشحال که عمو پرویز مرا شناخته است! چون همیشه دستش را گرفتم و بوسیدم. و چون همیشه «نکن پسر» بلندی گفت و دستش را کشید. همچنان لبخند بر لبش بود. تا نشستم گفت همایون ریش گذاشتی! کی آزاد شدی؟ قلبم به تپش افتاد. خواستم بگویم عمو پرویز منم! که ادامه داد خوب شد آمدی خارج!
سخت شگفتزده شدم چندی پیش از این دیدار در پرلاشز و در روز خاکسپاری مادر شایگان عمو پرویز را در کنار «رضا اکرمی» دیده بودم و وقتی به عمو پرویز گفته بود میشناسی، عمو پرویز لبخند پُر معنایی زده بود.
نمیدانم چقدر آنجا ماندم و چه گفتم. اما از آنجا تا خانهام چندین کیلومتر را پیاده آمدم و گریستم. دیگر به دیدارش نرفتم. روزی که مهدی اصلانی میخواست برای دیدار خداحافظی برود، نخست با خودم گفتم من هم همراه شامیتی بروم، اما بعد پشیمان شدم، نه برای آسیمهسری و آشفته شدنم، برای دل پرویز نرفتم.
مادرم اگر بود، امروز سوگوار عمو پرویز بود. و باز میگفت به پرویزخان بگو همه نوشتهها و عکسها و شعرهای هبت در آرش را نگه داشتهام. باز هم از پیمانداری همیشگی پرویزخان به هبت و رفقایش و خاوران قدردانی میکرد.
مادرم اگر امروز بود، شاید دوباره همان مویهی لری را میخواند که « کسی د ِ مو مرده د ِ او کسون نومی» ! (کسی از ما مرده است از آن کسان نامدار)
درنگ آخر
عمو پرویز یک روز پیش از سیزدهمین سالگرد رفتن مادرم رفت! در همان ۲ خرداد که نخستین بار در پاریس دیدمش. مادرم پرویز قلیچخانی را دوست داشت، میگفت « پرویزخان با همه رفیقهای هبت متفاوت است»، بیشک یکی نیز برای احترام و دلبستگی ویژهای بود که عمو پرویز به هبت داشت و نیز برای لطف پدرانه و سایه مهر گستردهاش بر من و خانواده بود.
آخرین سفر مادرم به پاریس در سال ١٣٨۶ بود. چون همیشه پرویزخان به گفته خودش پیش از سوت داور به دیدارش آمد. در چنین دیدارهایی چه مادرم و چه دیگر اعضای خانواده ،عمو پرویز گل و شیرینی نمیآورد، با چندین کیلو میوه میآمد! «من که میدانم در این روزها رفتوآمد زیاد است » آن روز تنها من و مادرم در خانه بودیم. پس از چند دقیقهای من برای پاسخ به تلفنی به تراس خانه رفتم و گفتوگویم کمی به درازا کشید. به یکباره صدای بلند گریه شنیدم، با نگرانی به سالن بازگشتم و دیدم هر دو سخت میگریند. نخستین بار بود که این چنین گریهی عمو پرویز را میدیدم. مادرم پس از رفتن عمو پرویز، گفت من نمیخواستم گریه کنم ولی با دیدن گریهی پرویز بود که زار زدم. پرویزخان خواسته بود دوباره روایت نخستین بار به خاوران رفتناش را پس از اعدامهای ۶٧ تعریف کند و برایش چند بیت از مویههای لری را بخواند که در خاوران میخوانند! مادرم تعریف کرده بود و مویه خوانده بود.
چندی پس از کشتار تابستان ۶۷ نوار صوتی از مویهخوانی در سوگ هبت بهدستم رسیده بود و یک روز که عمو پرویز به خانه ما آمده بود و ماجرای نوار و مویهها را تعریف کردم. با اصرارش نوار را گذاشتم تا گوش کند. آن روز عمو پرویز گریه نکرد، اما دژم و درهم بیدرنگ برخاست و خداحافظی کرد و رفت. بعدها هرچه اصرار کرد کپی از نوار را به او بدهم، پشت گوش انداختم و ندادم.
مادرم اگر بود، امروز سوگوار عمو پرویز بود. و باز میگفت به پرویزخان بگو همه نوشتهها و عکسها و شعرهای هبت در آرش را نگه داشتهام. باز هم از پیمانداری همیشگی پرویزخان به هبت و رفقایش و خاوران قدردانی میکرد.
مادرم اگر امروز بود، شاید دوباره همان مویهی لری را میخواند که « کسی د ِ مو مرده د ِ او کسون نومی» ! (کسی از ما مرده است از آن کسان نامدار)