برگ نخست > گفتوگوها > نامها و یادها
نامها و یادها
گفتوگو با محمدرضا شاهید
28 دسامبر 2025/7 دی 1404,

همیشه از گفتوگو دربارهی زندگیام گریزان بودم! نه آنکه گفته کم داشتهام یا دارم که زندگانیام پُر از یادماندهایی است. که گاه با روایتهایی از تاریخ گره میخورد. این گریزانی اما هم از بیمی است که بر من و شاید خانوادهام حکومتها و جامعه تحمیل و دریغ با آن بزرگ شدهام! و سپس دورماندن از حاشیههایی است که گفتههایم با سخنسنجی از روزگارم شاید به وجود آورند. بارها لطف و درخواست آقای محمدرضا شاهید عزیز را برای گفتن از یادها نپذیرفتم، اما در آخر افزون بر آنکه نتوانستم به خبرنگار پیشکسوتی که بسیار از اوآموختهام نه بگویم. و سپس تلاشم در گفتن از یادهای زندگی آن است بیپرده و نهانکاری خود باشم. بازهم از لطفشان سپاسگزارم.
پارههای گفتوگو را با بازنمودهایی که در گفتوگو گاه و زمان ممکن نمیکرد در رسانش منتشر میکنم.
در پارهی هشتم به انقلاب و فعالیتهای آن زمان رسیدهایم. از گروههایی در نوجوانی برای مبارزه تشکیل دادیم. و درک
اندک از چرایی مبارزه. از گروه کوچکی با نام بزرگ سازمان چریکی کتیرا گفتهام که با چند دوست و رفیق درست کردیم و جنان شمارمان زیاد شد که بیش از دیگران خود ترسیدیم! آن زمان هوادار سازمان چریکهای فدایی خلق شدم. و البته این چندان هم با نسبت خانوادگی شگفت انگیز نبود. از نگاه آن زمان که انقلاب برای ویران کردن و سپس ساختن بر روی همان ویرانه ها. از گروههای فشار و لباسشخصیهای پسین گفتهام که در همان زمان پیش از انقلاب با شعار جزب فقط جزب الله رهبر فقط روحالله به دیگراندیش ها حمله میکردند. از دکتر بختیار و پذیرش نخستوزیری اش گفتهام و نظرم که در آن زمان در میان نیروهای سیاسی بختیار بیشتر از دیگر نیروهای سیاسی دارای چشماندازی برای تغییر بود. از رویآوری و تغییر یکبارهی نیروهایی زیادی از مردم و طرفداران شاه حتا ساواکیها در همان زمان به سوی خمینی یاد کردهام. و انقلاب. چگونگی بهوجود آمدن کمیتهها در انقلاب. سرکوب های دانشآموزان پس از انقلاب.
یک درنگ و یاد : سازمانچریک های فدایی خلق ایران، در بهمن ماه ۱۳۵۷ جزوه ای منتشر کرد با عنوان « مبارزه در لرستان» این جزوه را هبت برادرم نوشته بود. گزارشی بسیار جالب از چگونگی شکلگیری مبارزه در لرستان است. این گزارش کار روزنامهنگارانه و نسبت به آن روز بسیار مدرن است. شاید یکی از نادرترین گزارشهایی است که در آن چون گزارشهای امروزی نهادهای مدنی، افزون بر جمعبندی توصیه نیز دارد. یکی از نکتههای مهم این جزوه نقد شعارهای لمپنی و جنسیتی مردم است. در آن روزها انتقاد از «حلق قهرمان» چندان رایج نبود. اما یاد خاطره آنکه در بخشی از جزوه به انتقاد از نامهای برگزیدهی گروه های هواداری سازمان فدایی به گروه چریکی کیترا اشاره کرده است. بعدها که در تاریخنویسی سازمان فدایی معلوم شد که اعضای اصلی سازمان در سال ۵۷ چندین نفر بودهاند. به شوخی به هبت میگفتم : سازمان چریکی کتیرا از سازمان فدایی بیشتر عضو داشت! یادشان مانا
در پارهی هفتم به انقلاب رسیدهایم! دیدهها در خرمآباد گفتهام از آنچه که بسترساز بود از آن میان حاشیهنشینها و نارضایتی های گسترده. از نبود حزبها و نهادهای دموکراتیک و به جای آنها دو حزب سراسری رستاخیز و شبکهی سراسری روحانیت شیعه در با پایگاههای مساجد برای تجمع تودهها. از تودهها و جنبش تودهای که با هراسافکنی دیگراندیشها را پس زد و حذف کرد.
نکته : در همهی این گفتوگوها تلاش کردهام چون شاهد از دیدهها و تجربهام بگویم و نه تحلیل! و گاه چون این برنامه موفق نبودم!
در پارهای ششم، به سال ١٣۵۶ و از تصمیم به کارگر شدن به جای درس خواندن در هنرستان صنعتی رفتن، آزادی هبت از زندان پس از سه سال پایان حکماش، یاد از «دکتر هوشنگ اعظمی» و «سیامک اسدیان» و «محمود خرمآبادی» و شکست « به کوه زدن» و مبارزه مسلحانه در کوههای لرستان. وآغاز گفتوگو که چرا برای من و ما خمینی رهبر نبود!
دو نکته درباره درس خواندن و هنرستان صنعتی: من به رشته ادبی بیشتر علاقه داشتم اما آنزمان به گفتهای رشته ادبی کاری برای ما نداشت. یاد کنم از «منصور پوررحیم» عزیز که روزی گویا پس از بازگشت از ملاقات از زندان قصر با اتوبوس تهران به خرمآباد با مادر ارجمندشان همسفر شدیم. من و مادرم از ملاقات هبت و بهروز و آنها از ملاقات علی شکوهی بازمیگشتیم. من کلاس سه راهنمایی بودم و چیزی به پایان سال نمانده بود. در بارهی انتخاب رشته صحبت میکردیم و ایشان هم گفتههایی بسیاری را تکرار کرد که « با وضعیت کنونی برای ماها خانوادههای زندانیان سیاسی امکان کار دولتی نیست و باید به خود اتکا کنیم. و پیشنهاد هنرستان صنعتی و رشته فنی را کرد. او خود هنرجوی هنرستان بود و من هم پذیرفتم.
دورهی کارم در شرکت پیسا میخ ( که گفتوگو گفتهام) با کمک زنده یاد احمد فرشزاده بود که در این شرکت تکنسین بود. اما نمیدانست که پس از تابستان هم کار را ادامه میدهمو جند باری که مرا در شرکت دید هربار میگفتم برای تسویه حساب آمدهام! آن زمان زندگیم میان کار و سپس گروه کودک تئاتر تقسیم شده بود.
در پارهی پنجم به آستانهی انقلاب رسیدهایم. اما پیش از آن بازهم در اهمیت کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان و
گروه تاتر کودک فرهنگ و هنر خرمآباد گفتهام. و از زندهیادها استاد «حمید ایزدپناه» و نقش حمایتگرشان و کارگردان گروه کودک «محمد قاسمی» و «مهرداد پهلبد» نام بردهام. به سانسور و جمعآوری کتابها از کتابخانهها کانون اشاره کردهام. و از «آیتالله مدنی» و تبعیدش به خرمآباد و کتابخانه مسجد حاجرمضان ورابطه با ایشان گفتهام و خاطرهای از مخالفت او با کتابهای سانسور شده کانون و نمازخانه کوچک من ِ «هوشنگ گلشیری» در کتابخانهیمسجد!
در این پاره از نامها و یادها به کانون پرورش فکری و گروه تاتر کودک فرهنگ و هنر خرماباد یادی از استاد بزرگوار حمید ایزدپناه کردهام. بازداشت دوم هبت فرارش از دست عباسعلی شهریاری و گواهی در بارهی اتهام برای محکومیت و دادگاه
های نظامی برای جرایم سیاسی و سپس به کوه زدن «دکتر اعظمی» و بازداشت برادر و خواهرم بهروز و منصوره و بخش از نزدیکان و در اصل«طاعون زدگی» خانوادههایی چون ما که در میان آزار و فشارهای ساواک و ترس همشهریهای و نزدیکان در انزوا بودند. و اینکه در این سن پسر بزرگ خانواده شدم! و چرا برخلاف علاقهمندی به ادبیات به هنرستان صنعتی رفتم.
در این پاره از مدرسه رفتن زیر سن و مهدکودک و مدرسه ملی خرمآباد با تلاش زندهیاد آقای جهانبخش و دیدههایم از بازداشت هبت در سال١٣۴۶ میگویم و نخستین واژه دشواری که یاد گرفتم: ساواک !
و سپس عضویتم در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان و نقش پُراهمیت آن در آموختن فرهنگ.
اما نکتهای را چون بیشتر تحلیل و سخن سنجی است، ناگفته گذاشتم.
نخست، صحبتالله خان معینی چاغروند، در بارهی بازداشت هیت باور به توطئه و پروندهسازی داشتند و بازداشت هبت و این جوانان را کمزمانی پس از انتخابات مجلس و نشاندن تیمسار نکوزاد به جای ایشان و جو دستکم پُرپرسش شهر بیارتباط با آن رویداد نمیدانستند. و دوم که میتواندنظر عمو را تایید کند، حضور فردی بود در گروه و همکاری او با ساواک و اعترافهایش که عامل مهمی در بازداشتها بود.
در اینباره : بازداشت آن گروه از نوجوانان دانشآموز را پیشتر یکی از بازداشتشدگان، دوست ارجمند آقای جزایری ارجمند در برگ فیسبوک خود، در نوشتهای بلند روایت کردهاند.
در این بخش با اشارهای به دورهی پس اعدام پدر بزرگم میرزا رحیم خان چاغروند در ١٣٠۴ و کشتن برادرشان آقا ربیعا چاغروند پیش از ایشان در زندان و سپس اعدام علیرضا خان بیرانوند و تبعید خانوادههای اعدام شدگان. اشاره دارم به گسستی که معینالسلطنه و آقا ربیعا از گذشتهی پُرجنگ و درگیریها آغاز کردند و به مدارا و اصلاح برای سروسامان دادن به در لرستان روی آوردند و پیشبرد این رویه از سوی فرزندانشان آقا جواد شجاع و صحبتالله معینی. و نقش این دو در گردهم آوردن خانواده درسالهای پس از اعدام. تا کیستی پدر و مادرم و تولد خودم ...
پینوشت: با یک اشتباه در نام سید محمود نکوزاد رقیب عمو صحبتالله در انتخابات ١٣۴۶ مجلس شورای ملی!
همیشه از گفتوگو دربارهی زندگیام گریزان بودم! نه آنکه گفته کم داشتهام یا دارم که زندگانیام پُر از یادماندهایی
است. که گاه با روایتهایی از تاریخ گره میخورد. این گریزانی اما هم از بیمی است که بر من و شاید خانوادهام حکومتها و جامعه تحمیل و دریغ با آن بزرگ شدهام! و سپس دورماندن از حاشیههایی است که گفتههایم با سخنسنجی از روزگارم شاید به وجود آورند. بارها لطف و درخواست آقای محمدرضا شاهید عزیز را برای گفتن از یادها نپذیرفتم، اما در آخر افزون بر آنکه نتوانستم به خبرنگار پیشکسوتی که بسیار از اوآموختهام نه بگویم. و سپس تلاشم در گفتن از یادهای زندگی آن است بیپرده و نهانکاری خود باشم. بازهم از لطفشان سپاسگزارم.
پارههای گفتوگو را با بازنمودهایی که در گفتوگو گاه و زمان ممکن نمیکرد در رسانش منتشر میکنم.