برگ نخست > یاد رُخ‌داد > حق ِ آزادی مردن و به خاک‌سپرده شدن در کشور خویش

حق ِ آزادی مردن و به خاک‌سپرده شدن در کشور خویش

یادی از روزنامه‌نگاران ِ درگذشته در تبعید

22 اوت/31 مرداد 1405,

به‌گمانم به‌جز ابراهیم نبوی و رضا حقیقت‌نژاد دیگر نام‌بردگان این نوشته که همه میهن خود را دوست داشتند، در خارج از کشور به‌ خاک سپرده شدند. شاید بهتر بود به گفته‌ی سیروس آموزگار عمل می‌کردیم و گوری جمعی برای خبرنگاران درست می‌کردیم. شاید هم باید راهی پیدا می‌کردیم تا پیکرشان به کشورشان برده شود و به گفته‌ی علی‌رضا یواشکی از «در پشتی فرودگاه» ردشان می‌کردند تا در خاک وطن خودشان به خاک سپرده شوند.

من شماره‌ تلفن‌های دوستان درگذشته‌ را از فهرست تماس‌هایم پاک نمی‌کنم. آخرین خبرنگار درگذشته فرحناز اسپد (۱۳۶۷-۱۴۰۵) بود که من چندباری با او صحبت کرده بودم، به‌گمانم آخرین بار درباره‌ی قطع اینترنت و وضعیت آزادی اطلاع‌رسانی در سال ۹۸ بود، آوای صمیمی‌‌اش در ذهنم مانده است.
شماره‌ی رضا حقیقت‌نژاد (۱۳۵۶-۱۴۰۱) در پراگ را دارم و نمی‌دانم چرا شماره‌‌های مالزی و ترکیه‌اش را نیز نگاه داشته‌ام، آن هم با نام دو رسانه ایران‌وایر و رادیو فردا. آخرین بار به گمانم درباره‌ی اعدام روح‌الله زم (۱۳۵۷–۱۳۹۹) و چگونگی پیگیری گزارش‌گران بدون مرز درباره‌ی پرونده‌اش با هم گپ‌وگفت کردیم. شکیبایی در سخت‌ترین دوره‌های زندگی و گیرایی در صدایش به دل می‌نشست.

همین ماه گذشته که در خاک‌سپاری بیژن برهمندی (۱۳۲۷-۱۴۰۵) در پرلاشز شرکت کردم و در آن‌جا هم به تلفن و شماره‌اش نگاه کردم از او هم دو شماره‌ی رادیو بین‌المللی فرانسه و تلفن همراه‌اش را دارم. سال‌های نخست آمدن به فرانسه مدتی با بیژن در مترو پاریس با هم دست‌فروشی می‌کردیم. آرامشی که در شخصیت‌‌اش داشت با صدایش درآمیخته بود. هنگام خاک‌سپاری‌اش به یاد گفت‌وگویم با سیروس آموزگار (۱۳۱۳-۱۴۰۰) افتادم و ماجرای گور بدون مرز!

این روزنامه‌نگار کهنه‌کار و خوش‌گفتار را آخرین بار در مراسم یادبود استاد ایزدپناه در پاریس دیدم. ایشان به نکته‌ای از گفته‌هایم درباره‌ی آقای ایزدپناه — که در آن از آقای پهلبد یاد کرده بودم — اشاره کردند و خاطره‌ای هم از رضا مرزبان (۱۳۰۷-۱۳۹۲) و سندیکای نویسندگان و خبرنگاران مطبوعات ایران یادآور شدند. رضا مرزبان روزنامه‌نگار کهنه‌کار کیهان و سردبیر بعدی پیغام امروز، خود از اعضای آن سندیکا بود. در آن گفت‌وگوی کوتاه، ماجرای خاک‌سپاری رضا مرزبان در مزار کمال رفعت‌صفایی (۱۳۳۵-۱۳۹۴) شاعر درون‌داشت و راوی شعر شکست، و نحوه خریدن گور او را برای آقای آموزگار تعریف کردم. مزار کمال با همیاری جمعی از دوستان در گورستان پرلاشز پاریس خریداری شده بود. در این گورستان تاریخی تنها به ساکنان پاریس گور فروخته می‌شود و چون خانه من و همسر پیشین‌ام در پاریس بود، سند اداری گور به نام ما صادر شد! سال‌ها بعد، گویا پس از درگذشت رضا مرزبان و برای خاک‌سپاری او، دارندگی و حق استفاده از آن به دوستانی از کانون نویسندگان در تبعید واگذار شد. ماه پیش نیز محسن حسام (۱۳۲۷-۱۴۰۵)، نویسنده‌ی دردکشیده از تبعید، در همان مزار به خاک سپرده شد. باری، در میانه‌ی گفت‌وگو آقای آموزگار با خنده گفتند: «ای‌کاش گزارش‌گران بدون مرز یک گور جمعی بدون مرز برای خبرنگاران در خارج تهیه کند!» آقای جوانی که در کنار ما ایستاده بود و به گفت‌وگو گوش می‌داد، با لهجه‌ای فرانسوی گفت: «ان‌شاءالله که نیاز نباشد و همه در ایران بمیرید!» هر دو با خنده گفتیم: «ان‌شاءالله!» سیروس آموزگار چندی بعد درگذشت.

من همچنان صدای مهین گرجی (؟ -۱۳۸۸)* را با همان خنده و طنین شاد صدایش در یاد دارم و آن زبانزدش در آخرین گفت‌گوی‌مان، به‌گمانم درباره ی رده‌بندی آزادی اطلاع‌رسانی که « ممنون و حالش را ببرید!» را باربار در ذهن تکرار ی‌کنم. شماره‌ای از رادیو فردا را به اسم اوِ درتلفنم نگه داشته‌ام.
مهین همراه با امیر زمانی‌فر (۱۳۵۸ -۱۳۸۸) و رزا حسن زاده آژیری (۱۳۶۰-۱۳۸۸) در تصادفی نابه‌هنگام کشته شدند. این دو بسیار جوان بودند.
ژان خاکزاد (۱۳۱۴-۱۳۹۸) شوخ‌ و مهربان و تا زمانی که در پاریس بود، ثابت‌قدم در گزارش‌ از مراسم‌های گزارش‌گران بدون مرز برای رادیو آزاد و سپس رادیو فردا بود.

فرنگیس حبیبی (۱۳۲۵-۱۳۹۷) را با دو شماره از رادیو بین‌المللی فرانسه و شماره موبایل‌اش ثبت کرده‌ام. متانت در کلام و نگاه خانم حبیبی را بار‌بار در وضعیت‌های گاه نه‌چندان آسان به یاد دارم.
احمد احرار (۱۳۱۳-۱۴۰۱) از برجسته‌ترین چهره‌های مطبوعات ایران بود. به‌جز یک‌بار که درباره‌ی گزارشی از مجله‌ی پیام امروز که اطلاعات فوری می‌خواستند و به تلفن همراه ام زنگ زدند، همیشه در وقت‌های اداری به شماره‌ی دفتر تلفن می‌کردند و چون همیشه نیک‌اندیش و با ملاحظه بودند.

هوشنگ وزیری (۱۳۰۹-۱۳۸۲) تنها کهنه‌کار مطبوعات نبود که از بنیاین‌گذاران روزنامه‌نگاری نو در ایران بود. از فردوسی تا آیندگان و سپس کیهان لندن را با استادی اداره کرد. نسخه‌ای از کتاب زندگی من لئون تروتسکی را که ترجمه کرده بودند، به من هدیه کرد و به‌یاد دارم باربار از من می‌پرسید خواندید! چه فاجعه‌ای!

بهروز صوراسرافیل (۱۳۲۹-۱۴۰۱) روزنامه‌نگار پرسابقه توانمندی بود که سال‌ها پیش یک یا دو بار با هم صحبت کردیم. ستون نویس «کتانه‌ سلطانی» در کیهان لندن که سخت ضد چپ بود در رابطه‌ی فردی آن راست‌آیینی را نداشت. مرتضی لطفی (۱۳۲۳-۱۴۰۳) را نیز دوبار دیدم، یک‌بار که در سال ۱۳۸۸ به دفتر آمدند و به حمایت گزارش‌گران بدون مرز از برخی روزنامه‌نگاران در ایران گلایه داشتند. و یک بار نیز با یکی از روزنامه‌نگاران فرانسوی در مراسم‌های سازمان و زمانی که کانال یوتیوب خودشان را راه‌اندازی کرده بودند. اما کارهای‌شان را چه در کیهان لندن و چه رسانه‌های به‌زبانزد لوس‌آنجلسی دیده بودم. در حمایت از ملی‌گرایی از ایران تا فرانسه کم نمی‌گذاشتند. صفا حائری (۱۳۱۶-۱۳۹۵) یکی ازسرشناس‌ترین روزنامه‌نگاران ایرانی در رسانه‌های جهانی بود. همکار ژورنال دو تهران و اکسپرس شاید تنها گزارش‌گر ایرانی جنگ ویتنام بود.

شماره‌ی ابراهیم نبوی را به گفته‌ی خودش «بهتر است با همان اسم داور بنویسی» از تهران تا پاریس و بعد بلژیک و سپس آمریکا در فهرست خبرنگاران دارم. داور نیمه‌شبان را برای تماس گرفتن انتخاب می‌کرد و البته به‌ويژه پس از آمریکا رفتن‌اش بسیار کمتر. بابک داد (۱۳۴۸-۱۳۹۹) به وارانه‌ی رفتارگاه تندخویانه‌اش اما بسیار حساس و عاطفی بود. ماجراهای خروج از کشور و تبعید، سخت برایش آزار دهنده بود و شاید اصلی‌ترین علت مرگ‌اش نیز این بود. سحر بیاتی (۱۳۷۴-۱۴۰۴) به گفته‌ی خودش «اجتماعی‌کار» بود اما درباره‌ی چندین پرونده‌ی قتل کار کرد. دریغ با رنجی که از مالزی تا نروژ کشید نتوانست آرامش بیشتری داشته باشد.

علی‌رضا رضایی (۱۳۵۳-۱۳۹۷) به گفته خودش بیشتروقت‌ها « مرتکب» تلفن زدن می‌شد و آن هم « بدون درخواست و تنها برای احوالپرسی‌» و راست هم این بود. مهربان بود و دوستی را پاس می‌داشت. در یکی از همین گفت‌وگوها درباره‌ی « تشکیل انجمن روزنامه‌نگاران خارج از کشور یا در تبعید» که آن‌روزها بر سرزبان‌ها بود، می‌گفت و گلایه از اختلاف‌ها و دشمنی میان خبرنگاران می‌کرد. به یک‌باره گفت « به این انجمن درست کردن‌ها گوش نکنید! ما تنها وقتی بمیریم در کنار هم قرار می‌گیریم.» من آن روز خندیدم و گفتم پس انجمن خبرنگاران درگذشته در تبعید درست کنیم.
اما حق با علی‌رضا بود. و گاه تنها مرگ می‌تواند ما را با هم پیوند دهد و این بس دردناک است.

به‌گمانم به‌جز ابراهیم نبوی و رضا حقیقت‌نژاد دیگر نام‌بردگان این نوشته که همه میهن خود را دوست داشتند، در خارج از کشور به‌ خاک سپرده شدند. شاید بهتر بود به گفته‌ی سیروس آموزگار عمل می‌کردیم و گوری جمعی برای خبرنگاران درست می‌کردیم. شاید هم باید راهی پیدا می‌کردیم تا پیکرشان به کشورشان برده شود و به گفته‌ی علی‌رضا یواشکی از «در پشتی فرودگاه» ردشان می‌کردند تا در خاک وطن خودشان به خاک سپرده شوند.

سال‌ها پیش درباره‌ی خانواده‌های خاوران نوشتم که باید از حق گریه کردن و سوگواری دفاع کنیم. این روزها به‌گمانم برای تبعیدی ها و خبرنگاران از حق آزادی مردن و به خاک سپرده شدن در سرزمین خویش باید دفاع کرد.
در جهان کمتر حکومتی است که بر مردگان هم ستم کند، آن‌ها را از حق مردن و خاکسپاری در خاک خود، محروم کند. برخی می‌گویند می‌ترسند، و برخی کینه‌ی دیرینه را علت می‌دانند. بی‌شک یادماند می‌تواند هربار نیشتر بر خاطره و یادآور روایت زندگی باشد که همه‌ تلاش قدرت در تک‌روایتی خود از تاریخ راندن آن از حافظه‌هاست.

در بیش از۱۶ نوشته به یاد و در گرامی‌داشت مهین گرجی نتوانستم تاریخ تولد او را پیدا کنم*.


** با هوشیاری دوست ارجمندم خبرنگار پُرسابقه، جناب محمدرضا شاهید، دریافتم که دریغ‌مندانه دو روزنامه‌نگار درگذشته در فهرست من نیستند. صفا خائری و ژان خاکزاد را پس از انتشار به نوشته افزودم.