برگ نخست > سخن‌سنجی و ادبیات > نگاهی به تجربه افغانستان در روایت «رنگین دادفر سپنتا»

نگاهی به تجربه افغانستان در روایت «رنگین دادفر سپنتا»

30 ژانويه/10 بهمن 1404,

سیاست افغانستان روایتی از درون، روایت «رنگین دادفر سپنتا» مشاور رییس‌جمهور، وزیر امور خارجه و رییس کمیسیون امنیت ملی افغانستان در سال‌های پرُ تب‌وتاب ۱۳۸۶ - ۱۳۹۸ (۲۰۰۵-۲۰۱۷) است. اما این روایت تنها روایتی از درون حکومت و یا کشور نیست، افزون بر زندگی‌نامه و تاریخ افغانستان، پُر از ناگفته‌هایی است از جهان بیرونی در سال‌های جمهوری. پاسخ او است به چرایی پی‌هم‌ تباه شدن این سال‌ها چه در برون و چه در درون.

رنگین دادفر سپنتا را چون بسیاری از دولت‌مردان افغانستانی از دور می‌شناسم. تنها یک بار با ایشان در زمانی که مشاور امنیت ملی بودند به سال ۲۰۱۱ دیدار داشتم و در باره وضعیت رسانه‌ها در افغانستان و کمک برای آزادی دو روزنامه‌نگار فرانسوی ِ به گروگان گرفته شده در ولایت کاپیسا گفتگو کردیم. و البته دیداری کوتاه و پر ماجرا بود. من و همکارم را بیش از یک ساعت برای بازرسی در برابر کاخ ریاست جمهوری ارگ را نگاه داشتند و چرا که «موتر» نداشتیم و با تاکسی کهنه و بی‌رنگ‌و‌رویی به ارگ رفته بودیم. به گفته‌ی نگهبان که دری را با لهجه تهرانی حرف می‌زد « مشکوک می‌زدیم!». بالاخره با هماهنگی دفتر جناب سپنتا مرد جوانی به پیشوازمان آمد و ایشان هم باور نمی‌کرد که «وقتی هر خبرنگاری در کابل موتر زرهی دارد! ما اعضای یک سازمان جهانی «با این تاکسی رفت‌و‌آمد می‌کنیم.» به همین دلیل از مدت ملاقات ما تنها یک ربع مانده بود و آن هم جناب سپنتا لطف کردند و در میان تلفن‌های پی‌هم که به دفتر رییس‌جمهور احضارشان می‌کردند، با ما چند کلمه رد و بدل کردند.

سیاست افغانستان روایتی از درون، سپنتا با دیگر رهبران افغانستان متفاوت است و خواننده می‌تواند این تفاوت را ببیند. تنها روشن‌گویی او و گذشته‌ی چپ و منش آرام و رفتار جدی «شعله‌ای» سابق در سیاست نیست که این شخصیت را متفاوت می‌کند، گونه‌ای سیاست‌ورزی و سهم‌گیری در قدرت است و آن نیز در وضعیت ویژه‌ی افغانستان. در روایت ما سیاستمداری را می‌بینیم که باورها و پایبندی به پرنسیپ‌ها را برای حفظ ارزش‌هایی والاتر از سیاست و ایدئولوژی با گونه‌ای پراگماتیسم «افغانستانی»‌ در قدرت پیوند می‌زند. این روایت افزون بر تاریخ‌نگاری و روزنگاری که به درستی در آغاز کتاب بر نبود آن در میان همتایانش اشاره دارد، اما حاصل تجربه و شاید دگرگشتی است که برای فعالان در منطقه بلاخیز ما می‌تواند درس‌آموز باشد.

روایت درون از جهان برون
دست‌اندازی نظامی در یک کشور برای نجات مردم یا برطرف کردن خطر جنگ و ... سال‌هاست در میان فعالان حقوق بشر پرسمانی پرسش‌برانگیز است، تاکنون روایت‌های بسیاری از این فاجعه / نجات نوشته شده است. اما کمتر اثری است که چنین روشن پیچیدگی این‌گونه دخالت‌ها را در روابط جهانی ترسیم کرده باشد. و شایستگی روایت آن است که راوی شاهدی است از درون برای آشکار کردن آن‌چه که از جنگ و تباهی در افغانستان پنهان می‌شد. و آن‌جا که بستگی‌های دست‌اندازان خارجی را می‌نمایاند روایت در مرزهای افغانستان نمی‌ماند. سپنتا در بسیاری از پرسمان‌ها با صراحتی بی‌مانند سرانجام شکست استراتژی دخالت نظامی برای دولت و دمکراسی‌سازی و به ویژه شکست این دخالت در افغانستان را نشان می‌دهد.

سپنتا می‌گوید این پذیرش چشم‌بسته و ناگزیر هر شکل از دخالت خارجی در حق تعیین سرنوشت مردم است که این تباهی را ممکن کرده است، و مهم‌تر سرسپردگی و همکاری با این بی‌فرجامی در درون است، که گاه ناگزیر و گاه برای معاش‌بگیری است . به هر روی بنیاد آن در «ناتوانی» درون است که دخالت خارجی آنرا ناتوان‌تر و این‌گونه به جای ساختن ویران می‌کند.

در این باره سپنتا روایت‌گر روزهایی است که آرام آرام به گفته خود ایشان شعله‌های امید به «دولت‌سازی و بنای دمکراسی» با منافع قدرت‌های اشغالگر و دخالت‌گران منطقه‌ای در تضاد قرار می‌گیرد و این امید به سود همان منافع با جنگ و ویرانی به خاکستر ناامیدی می‌نشیند. در نگاه سپنتا شکست تنها حاصل عمل‌کرد دولت‌های اشغالگر و دخالت‌گر نیست، تنها «نیت‌های پلید» نیست که گم‌گشتگی و یا آنگونه که سپنتا می‌گوید پذیرش چشم‌بسته و ناگزیر هر شکل از دخالت خارجی در حق تعیین سرنوشت مردم است که این تباهی را ممکن کرده است، و مهم‌تر سرسپردگی و همکاری با این بی‌فرجامی در درون است، که گاه ناگزیر و گاه برای معاش‌بگیری است . به هر روی بنیاد آن در «ناتوانی» درون است که دخالت خارجی آنرا ناتوان‌تر و این‌گونه به جای ساختن ویران می‌کند.

در کتاب می‌خوانیم که چگونه ریچارد هالبروک فرستاده‌ی ویژه‌ و سفیر وقت امریکا با همکاری رییس سازمان ملل مثلث تباه کردن روندهای دمکراتیک، از آن میان انتخابات را با دخالت و تقلب در آن سازماندهی می‌کنند. تباهی تنها سازماندهی تقلب برای خارج کردن کاندیدای مورد نظرشان از صندوق‌ها نیست که ویران کردن همه بنیادهایی است که برای آن امده بودند : ساختن، نوسازی و بازسازی مکراسی و صلح و... این اقدام‌هاست که با دامن‌زدن به فساد گسترده در میان مقام‌ها و نهادهای حکومتی و سازمان‌های جامعه‌ی مدنی ناامیدی را گسترش و آینده را به محاق برد.
آنگونه که سپنتا در جابه‌جای کتاب می‌نویسد این تباهی تنها به دلیل نگاه از بالای غربی‌ها به شرق نیست. او این نگاه را همراه با تحلیل‌هایی از جهان و منطقه برای بهتر فهمیدن شرایط و چرایی گزیدن این یا آن سیاست همراه می‌کند. او درباره‌ی سود کلانی که کشورهای «کمک» کننده از پولی که باید برای بازسازی این کشور هزینه می‌شد نوشته است، و این‌که چگونه با سازوکار فساد ِ شرکت‌ها پیمان‌کار خارجی و مقام‌های فاسد داخلی همان کمک‌ها به کشور مبدا « بازگردانده» می‌شدند!

سپنتا به وارانه‌ی بسیاری که با معیارهایی کمابیش سیاسی و ایدئولوژیک چشم‌بسته با هر گونه رابطه با جامعه جهانی مخالفت می‌کنند و آن را دخالت و یا وابستگی تلقی می‌کنند، با بازگویی رویدادها و ایفای نقش مخرب قدرت‌ها جهانی و منطقه‌ای نشان می‌دهد که در نبود همگرایی و سازمان‌یابی جامعه مدنی قدرتمند، پی‌ریختن بنای دولت - ملت ناممکن است. او نه مانند بسیاری که از همان اغاز برآن هستند که « دخالت بد است و محکوم به شکست»، روایتش بر بنیاد دانسته‌ها و آزموده‌هایی است که در عمل آزموده است و سخت برای پیش‌بردن آن‌ها سیاست تلاش کرده است. با آن‌که گاه در نقدش، نگاه از بالا و خودپسندانه‌ی «غربی‌ها» را به پایین دستی‌های «افغانستانی» چنان عمومیت می‌دهد، که از آن ابزارانگاری حقوق بشر «غربی» برداشت می‌شود. با این حال روح کتاب در دفاع از دمکراسی است و تئوری نسبیت‌گرایی در آن پر رنگ نیست. اما گویی رگه‌هایی از ریشه‌های «شعله» در «بورژوایی» دیدن حقوق بشر در وجود ایشان مانده است.

سپنتا با صداقت در این کتاب ناسازی میان اصولی که به آن باور دارد و ماندن در سیستمی را بازگو می‌کند، نظامی که خود هر روز بیشتر به ناکارایی‌اش آگاه می‌شود. دوگانگی میان ماندن و رفتن در بسیاری از بزنگاه‌هایی است که خود را در رویارویی با فرایند سیاست‌های «حامد کرزی» رییس‌جمهور وقت یا در برابر موج کارزارهای «معاش‌بگیران» خارجی‌ها و نژادپرستان و وابستگان‌شان، ناتوان می‌بیند. هر بار می‌خواهد استعفا دهد و برود، با این‌ حال تا پایان دولت کرزی (۲۰۱۴- ۱۳۹۳) با او می‌ماند. اینکه حامد کرزی او را نگاه می‌دارد، یک سوی ماجراست و کم اهمیت هم نیست. چرا کرزی به این پلورالیسم پایبند است؟ آیا تنها ژستی است برای جامعه‌ی افغانستانی و جامعه جهانی و یا باوری عمیق است و نشانی از مداری سیاسی سیاست‌‌ورزان افغانستانی که دست‌کم در کشورهای همسایه کم نظیر است؟ کتاب به این پرسش پاسخی روشن نمی‌دهد، اما آنچه از کرزی ترسیم می‌کند با همه انتقادها به «خان» بزرگ پشتو بودن و نگاهی سنتی و گاه قومی داشتن به سیاست، اما تصویر سیاستمداری است مداراگر که هم «عبدالکریم خُرم» نزدیک به حزب وحدت اسلامی را رییس دفتر دارد و هم سپنتا شعله‌ای سابق را بعنوان مشاور. اما سوی دیگر ماندن خود اوست با این باور که بودن به از نبود است. این بودن تنها برای شغل و مزایا نیست. آنچه در کتاب می‌آید نشانگر آن است که رنگین دادفر سپنتا کم‌داراتر از خان پشتو نبوده است. شاید اگر در همان حرفه ی استاد دانشگاهی خود می‌ماند هم درآمد بیشتری داشت و هم دغدغه کمتری، پس به هیچ عنوان برای مقام و موقعیت نیست. بخشی از چرایی این پرسش در نخستین صفحه‌های کتاب است. آنجا که از گذشته چپ خود می‌گوید و گاه با صراحت و گاه شرمگین آن باور و آن سال‌ها را «بی‌هوده» می‌خواند. با آنکه خواننده در جابه‌جا و هر آنجا که نویسنده به پرنسیپ و نگاه به عدالت و جامعه اشاره دارد، می‌بیند که زلالی این نگاه و این سلامت از خواستگاه آرمان‌های عدالت‌خواهانه می‌آید و البته بازنگری عمیق و انتقادی از کژراهی آن نیز.

نگاهی از درون بر تجربه و تباهی
یکی از نکته‌های پر اهمیت کتاب همین است. راست این است در منطقه ما جز در افغانستان که بسیاری از ما ایرانی‌ها ( سپنتا به درستی در کتاب از گونه‌ای منش نژادپرستانه و نخوت ایرانی نام می‌برد) از بالا به آن نگاه می‌کنیم، اما تنها کشوری است که چپ و هر چند کژگونه اما نفوذ داشته است و به نوعی در قدرت بوده است. فاجعه‌هایی که بخش اصلی مسوولیت آن بر عهده حزب دمکراتیک در افغانستان و اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی بود و هست. درگیری‌های درونی حزبی و کشتار‌های جمعی تنها سویه‌ای از این فاجعه‌هاست. رفیق و بردار و خواهرکشی در این کشور چندان تلخ است که شاید گاه تنها باید آنرا فراموش کرد! سپنتا اما آن را فراموش نکرده است و یکی از نقاط مثبت و خوب این کتاب همین است. سپنتا تاریخ را بازنگفته است تاریخ را با نگاهی انسانی و واقعی آمیخته است. تاریخ را در مسیری که جهان می‌پیماید با نگاهی شکست خورده و همزمان با سوی راه‌یافت می‌نمایاند. در همان سال‌ها یکی از تلاش‌های خوب ایشان منشور دادخواهی است که در سال‌های نخست جمهوری به تصویب می‌رساند. طرفه آنکه با همه خوبی‌های این دادنامه برای دادخواهی قربانیان جنایات، سپنتا اما خود در حکومتی است که می‌داند با این حکومت و متخدانش، انجام آن و برقراری عدالت محال است! بسیاری این امر را بی‌هوده می‌دانسته و می‌دانند اما تفاوت سپنتا با آن دیگران دیدن مطلوب و ممکن در لحظه نیست که تلاش برای تبدیل مطلوب به ممکن در زمانی بیشتر از لحظه است. درس از گذشته است.

این کتاب گونه‌ای انتقاد از خود چپی است که از کشتارها به سیاست آمده نه درست‌تر آنکه بگویم در تداوم‌داری کشتار سیاست‌ورزی می‌کند. اینگونه در میان سفید و سیاه نمی‌ایستد. این روایت نشان می‌دهد سپنتا پر منطقه‌ی خاکستری ایستاده است.
یک نمونه ماجرای امضای قرارداد استراتژیک با آمریکا است که سپنتا در آن نقشی مهم ایفا می‌کند. کرزی در اواخر دوره‌ی ریاست جمهوری‌اش از امضای این قرارداد به دلیل پیمان‌شکنی های آمریکایی‌ها و کشتار مردم به دست سربازان و گاردهای خصوصی اجیر شده سرباز می‌زد. در آن زمان سپنتا در موقعیت و مقامی که دارد به راحتی می‌تواند با توجه به دخالت‌گری‌های امریکایی‌ها و انگلیسی‌ها و پاکستانی‌ها به ویژه برخوردهای حتا غیر انسانی و توهین‌آمیزشان ( که نمادی از آن هالبروک است - سپنتا به خوبی او را نمونه‌ای از نگاه از بالا و توطئه‌گرانه امریکایی نشان می‌دهد) و با نظرداشت نگاه نویسنده به « نوعی تردید در نگاه خیرخواهانه‌ی غرب به شرق برای حقوق بشر و دمکراسی» به گرایش توطئه‌پنداری حامد کرزی برای عدم امضای قرارداد استراتژیک با امریکا دامن بزند، اما اینکار را نمی‌کند! برعکس بر باور منافع و مصالح مردم تصمیم می‌گیرد که این قرارداد امضا شود. به باور من این اقدام یکی از نتایج بازنگری همه جانبه و دیالکتیکی به گذشته‌ی پُر رنجی ملتی است که در باورهایش به آن رسیده است. او خود در این کتاب از «رفقای پرجمی و خلقی و شعله‌ای» که به ورطه قوم‌گرایی و نژادپرستی درافتاده‌اند به خوبی انتقاد می‌کند. او باور عمیقی به منافع ملی و مردم افغانستان دارد.

یکی از اصلی‌ترین چالش‌های سیاسی در منطقه ما تعریف « منافع ملی » است و تشخیص این منافع در میان منافع حکومت و منافع ملی که منافع مردم را در بر می‌گیرد و نه تنها قدرت حاکم را. در وضعیت خاص افغانستان دشواری بیشتر است. به‌ویژه در زمان دخالت نظامی و خارجی در کشور. اینگونه تا زمانی کشور در دست آن‌ها است باید با سیاست‌های اشغال‌گران کنار آمد. از دست‌اندازی به کمک‌ها و حیف و میل آن‌ها، قراردادهایی که پول کمک‌ها را دوباره به خود این کشورها و در راس آنها امریکا باز می‌گرداند تا فروش بنجل‌های نظامی و تا دانستن این حقیقت که در مناطقی با وجود آنکه زیر نظر نظامیان خارجی است اما قاچاق‌بری مواد مخدر پُر رونق و ادامه دارد.

روایت سپنتا در اینگونه وضعیتی است و پیش‌کشیدن دشواری پیش‌پای یک کنشگر سیاسی برای حفظ منافع ملی و البته کنشگری که در قدرت است اما قدرت چندانی هم ندارد. تلاشی برای هنر استفاده از ممکن‌ها و با پایبندی به آرزوها. مشکل پایداری در این شرایط بی آنکه سپنتا به روشنی از آن بگوید اما بی‌پشتوانه بودن سیاست ملی از حضور و حمایت جامعه مدنی قدرتمند است. سپنتا با آنکه خود نقش افرینی پُرباور به جامعه مدنی است و در این راه هم تلاش می‌کند، اما در جا به جای کتاب بی اعتمادی‌اش را به شمار زیادی از سازمان‌های جامعه مدنی نشان می‌دهد. از آن‌ها به عنوان «معاش بگیران» و یا انجمن‌ها و رسانه‌های مورد حمایت امریکا و خارجی‌ها نام می‌برد. ایا حق با اوست؟
به گمان من و با تجربه من تا حدود زیادی پاسخ مثبت است. من عبارت افغانستانی شدن جامعه مدنی را نخستین بار سال‌ها پیش در باره وضعیت جامعه ایران و دادخواهی استفاده کردم. و منظورم از آن به فساد کشاندن جامعه مدنی ایران از طریق «پروژوی» کردن یا به گفته‌ی سپنتا معاش‌بگیر کردن آن بود. متاسفانه در افغانستان این امر واقعیت دارد. و ارتباط بسیار نزدیکی با دخالت‌های خارجی و اتکا بر منابع خارجی.

معاش‌بگیران و پروژوی‌ها
من نیز باور ندارم که کمک‌ سازمان های مدافع حقوق بشر و یا در کل کمک به جامعه مدنی امری ناپسند و بد است اما عمیقا باور دارم که اتکای کامل و همیشگی و بدون شفافیت سازمان‌های جامعه مدنی به این منابع علت اصلی فساد و ناکارا شدن این سازمان‌ها است. اما این امر از حمله امریکا به افغانستان آغاز نشده است! که بسیار پیشتر و در آغاز سازماندهی «جهاد» آعاز شد. امریکایی‌ها به ویژه و سپس دیگر کشورهای غربی در جهاد ضد کمونیستی خود نخستین وابسته‌کنندگان جامعه مدنی و سپس کشورهای منطقه هر کدام در حد توان خود یارگیری در جنبش مقاومت افغانستان را در برابر اشغال آغاز کردند. گونه‌ای از سازمان‌هایی مدنی در کنار یا در میان « تنظیم» های جهادی اما بسیار بدور از مردم ساخته شد. این رویه هم‌زمان از آن سو بدست شوروی‌ها و به ویژه در دوران دکتر نحیب‌اله هم از سوی حکومت وقت پیش می‌رفت. از هر دو سو مساله اصلی پرداخت‌های بی حساب و کتاب و سازمان‌سازی‌ بود، بدون باور به سازماندهی جامعه مدنی که خود تلاشی افقی و نه سلسله مراتبی و دمکراتیک است.
پس از سقوط طالبان این سازمان‌سازی شدت گرفت و هنوز هم داستان‌های سازمان خارجی که در افغانستان جولان می‌دادند بر سر زبان‌هاست. هجوم سازمان‌های متعدد به افغانستان برای کمک و همیاری امری مثبت بود اما کارکرد بسیاری از آن‌ها همانند همان کمک‌هایی بود که کشورهای خارجی می‌کردند و سپنتا در کتابش این گونه نهادهای معاش‌بگیر را مورد نقد قرار داده است.

میلیون‌ها دلار کمک برای ساختن جامعه مدنی‌ در فضایی ناشفاف میان پروژوی‌ها داخلی و خود سازمان‌های مادر دست به دست می‌شد. از این همه پروژه امروز چیز زیادی به جا نمانده است. به یاد دارم چند سال پیش همزمان چهار سازمان جهانی مبلغ زیادی از اتحادیه اروپا برای « توانمند سازی» جامعه مدنی دریافت کرده بودند. کارگاه‌های آموزشی همه آنها را یک سازمان محلی انجام می‌داد. هر چهار سازمان دست‌کم بیش از شصت درصد بودجه را صرف استخدام افرادی غیر محلی و در کشورهای اروپایی برای هدایت همان پروژه‌ها در داخل کشور کردند. این حکایت تلخ همچنان ادامه دارد. و برای همین بخش زیادی از سازمان‌های جامعه مدنی کارکرد و بودوباش‌‌شان بستگی به پروژه دارد. من پیشتر نوشته بودم« دو راه‌کار برخی بنگاه‌های حقوق بشری نخست استفاده از قربانیان برای پر کردن ریپورتینگ (گزارش به تأمین کنندگان منابع مالی) است. در این باره هر چه تعداد قربانیان در گزارش بیشتر باشد، هم نوعی حضور معنادار در میان قربانیان و جامعه تلقی می‌شود و هم بودجه بیشتری می‌توانند در اختیار بگیرند. به همین دلیل برخی از این سازمان‌ها گزارش‌های گوناگونی از انواع قربانیان سرهم‌بندی می‌کنند تا بازار پروژه را در دست خود داشته باشند.سوی دیگر سو‌استفاده از نهادها و رسانه‌های جهانی است و وارد کردن نام موسسه در گزارش‌ها مشترک است که بازهم نوعی مشروعیت خریدن برای خود و پروژه‌های آینده است.» و حال پس از خواندن این کتاب مستدل‌تر می‌توانم به نقش مخرب برخی از این نهادها استناد کنم.

سپنتا در این باره با وجود همه نقدها اما در بسیاری از موارد به جز همین اشاره به « رسانه‌ها و سازمان‌های معاش‌بگیر» با آنکه اطلاعات کافی در این باره دارد روشنگری نمی‌کند. یک مورد مشخص ان در باره هرات است. بخشی از کتاب در آغاز و در پایان به زادگاه وی در کرخ و هرات اختصاص دارد. که توصیفی بسیار زیبا و تاریخی از این ولایت است. عشق به زادگاه و میهن را در سطر سطر این بخش‌ها می‌توان دید چنان که خواننده ترغیب می‌شود تا از این سرزمین دیدار کند. اما سپنتا در باره بودوباش و وضعیت جامعه مدنی و وضعیت سیاسی این ولایت به جز اشاره‌هایی به سیاست‌های اسماعیل‌خان هیچ صحبتی نیست. اما راست این است در این ولایت افزون بر پویایی شرایط برای رسانه‌ها و جامعه مدنی اما دخالت‌های ایران به وضوح چشمگیر است، و در کنار ایران مرتجع‌ترین ملاهای دارای نفوذ، هنوز هم والی با نظر جمهوری اسلامی در این ولایت انتخاب می‌شود. دخالت‌های جمهوری اسلامی و «معاش‌بگیرانش» در شورای شهر برای همه مشهود است.

در کنار نگاهی به حق نگران از وضعیت جامعه مدنی اما در بخش‌های آخر کتاب همین نگاه است که در هر گوشه کتاب کین‌پراکنی قومی و نژادی و مذهبی را نقد می‌کند و چندین بار می‌خوانیم که « پرچمی‌ها و خلقی‌هایی» که حال چه برای موقعیت و مقام و چه سیاه باوری به این بلا دچار شده‌اند، انتقاد می‌کند.
خواندن این کتاب برای همه باورمندان به دمکراسی و آزادی بایسته است.

پس‌گفتار
این جستار نخستین بار به سال ۲۰۱۹ در مجله‌ی میهن منتشر شد. در آن زمان هنوز جمهوری اسلامی افغانستان برجا بود و «رنگین دادفر سپنتا» در کشورش. به گمان من امروز نیز این کتاب همچنان خواندنی و این روایت درنگ‌کردنی است. نمی‌دانم پس از سرنگونی جمهوری افغانستان نویسنده چه نگاهی به کتاب خود دارد، آنچه از ایشان خواندم بیش از درنگ بیشتر بر شکست واکنش به از دست‌دادن قدرتی است که خود ایشان در کتابش به فساد و ناکارایی‌اش گواهی داده بود. اما آنچه که من باید آن زمان در این سخن‌سنجی می‌نوشتم و بنا بر مسئولیتم در گزارش‌گران بدون مرز نمی‌توانستم روشن بگویم، واعظ غیر متعظ بودن خود سپنتا بود. ایشان با همه ناگفته‌ها اما بازهم یک از هزاران فساد نظام‌مند در نظام را برشمرده بودند. از آن میان فسادی که حکومت برخی رسانه‌ها را نیز در آن سهیم می‌کرد و دست‌کم جناب سپنتا از آن با خبر بودند.