برگ نخست > گفت‌وگوها > نام‌ها و یادها

پاره‌ی دوازدهم

نام‌ها و یادها

گفت‌وگو با محمدرضا شاهید

1 فوريه/12 بهمن 1404,

همیشه از گفت‌وگو درباره‌ی زندگی‌ام گریزان بودم! نه آنکه گفته کم داشته‌ام یا دارم که زندگانی‌ام پُر از یادماندهایی است. که گاه با روایت‌هایی از تاریخ گره می‌خورد. این گریزانی‌ اما هم از بیمی است که بر من و شاید خانواده‌ام حکومت‌ها و جامعه تحمیل و دریغ با آن بزرگ شده‌ام! و سپس دورماندن از حاشیه‌هایی است که گفته‌هایم با سخن‌سنجی از روزگارم شاید به وجود آورند. بارها لطف و درخواست آقای محمدرضا شاهید عزیز را برای گفتن از یادها نپذیرفتم، اما در آخر افزون بر آن‌که نتوانستم به خبرنگار پیش‌کسوتی که بسیار از اوآموخته‌ام نه بگویم. و سپس تلاشم در گفتن از یادهای زندگی آن است بی‌پرده و نهان‌کاری خود باشم. بازهم از لطف‌شان سپاسگزارم.
پاره‌های گفت‌وگو را با بازنمودهایی که در گفت‌وگو گاه و زمان ممکن نمی‌کرد در رسانش منتشر می‌کنم.

پاره‌ی دوازدهم به گونه‌ای سخن از دستاوردهای زندان است! از بازجویی گفته‌ام که خود در نظام شاهنشاهی زندانی و شکنجه شده بود. و پس از تعزیز یادآور می‌شد که «من خودم اینگونه شلاق خورده بودم و شَل‌وپِل شده بودم.». او نخستین کسی بود که ناخواسته مرا با گرهی‌ترین پرسمان حقوق بشر آشنا کرد! چگونه قربانی به شکنجه‌گر تبدیل می‌شود. بازهم تاکید کرده‌ام که تعزیر و شکنجه من نسبت به هزاران زندانی که شلاق مرگ خورده بودند هیچ بود! از دیده‌هایم در شب ۲۴ شهریور ۱۳۶۱ و آوردن «صادق قطب‌زاده» به حسنیه‌ی اوین و سپس اعدام او در فردای آن روز گفته‌ام. و چرایی نوشتن «داستان اعدام صادق قطب‌زاده» درباره‌ی آن شب و گفت‌وگو‌های هم‌بندان پیرامون زندان، شکنجه و اعدام. و داستان « پشت دیوار شب‌آلوده‌ی بند» درباره‌ی شکنجه و تواب‌‌سازی جمهوری اسلامی در زندان‌ها هر دو داستان را انتشارات نقطه در سال ۱۳۷۶ منتشر کرده است. یادآور شده‌ام اعدام امر سیاسی نیست یک فاجعه‌ی اجتماعی است.
دستاورد اصلی این بود که یاد گرفتم به انتقام گیری نه بگویم و برای تلاش برای دادخواهی تلاش کنم. در ادامه از باورهایم گفته‌ام که پیشتر در جستارهای دادخواهی نوشته‌ام و تاسف ازباوری چیره در ایران و تاکید بر عمده کردن بخش قضایی در دادخواهی. آزادی از زندان و بازگشت به خرم‌آباد و و دیدن سیاهی‌ها در همه‌جا، مردم سیاه پوش و شهر خالی از آن همه شور و جوان که یا زندانی بودند یا در جبهه‌ها کشته یا اعدام شده بودند. از جستار «شیوه‌ها و مراحل دستگیری از ۵۷ تا ۷۰» گفته‌ام که بازهم در کتاب زندان نشر نقطه در دهه‌ی هفتاد منتشر شده است. و شاید بتوان گفت یکی از نخستین واکاوی‌ها درباره‌ی چگونگی ضربات و بازداشت‌ها سازمان‌های سیاسی در ایران است یاد کرده‌ام.

پاره‌ی یازدهم در روزهای پس از قیام مردمی در ایران و کشتار انجام شده است. من آن را روزهای بیم‌ناک و پرعطر و امید خوانده‌ام. روزهایی که برای میهن سرنوشت‌ساز است. واخواهی که سال‌ها ادامه داشت و در نبرد با واپس‌گرایی نظامی برخاسته از گورهای کهن. این بار دادن آن همه سال مبارزه با این نظام است. پدیدآور اصلی خشونت نظام است، همه‌ی نظام و در راس آن خامنه‌ای است. اما اگر این خشونت تحمیل شده بر مردم سلاخی شده چیره شود برای جنبش خطرناک است. از تجربه‌های انقلاب ۵۷ گفته‌ام و اینکه پنجاه‌وهفتی امروز کسی است که به جای عشق و همبستگی کینه و نفرت به هم را در میان مردم می‌پراکند. از خطر انتقام‌گیری به جای دادخواهی گفته‌ام. این جنبش پیروز خواهد شد.
در ادامه به اوین بازگشته‌ام تا بگویم که این زندان در آن سال‌ها گونه‌ای از ارودگاه‌های مرگ اجباری بوده است. از ترکیب جمعیتی جوان زندان و شرایط بسیار اسفناک زندگی در اوین.

نام‌ها : آلبرت کامو و این جمله‌ی پر‌نکته از مقاله‌ی در دفاع از فراست : «حقیقت این است که به گونه‌هایی ما هنوز از دروغ و کینه رها نشده‌ایم. دیرزمانی‌ست که در مهارش هستیم و این شاید آخرین و ماندگارترین پیروزی هیتلریسم است که نشان‌های شرم‌آورش را در قلب کسانی نشانده که با همه توان با آن‌ جنگیده‌اند.»
همدلی با سعیده پاکروان دختر سرلشکر حسن پاکروان اعدام شده‌ی فرادی انقلاب، که او نیز چون من انتقام و اعدام را نفی می‌کند.

در پاره‌ی دهم از بازداشت در یکی از خیابان‌های تهران و زندانی شدن در اوین می‌گویم. اوین در سال ۱۳۶۱نیز همچنان ترسناک‌ بود. ترس و ترسناک برای تصویر کردن اوین واژه‌هایی نیستند که همه هراس‌افکنی را بازگویند. از بازجویی و بیشتر از خودم که مدت زندانی بودنم زیاد نبود اما از زندانیان می‌گویم. از چگونگی بازداشت می‌گویم و تنگناهای بازجویی ! چرا که من را با نام خانواده‌گی‌ام بازشناختند و در تهران نمی‌توانستم بگویم کجا زندگی می‌کنم و آدرس خانه‌ام را بدهم. بازداشت و زندانی شدن خودسرانه‌ای که دادگاه آن در کمتر از یک دقیقه بود و بدون آنکه خودم بدانم!
از «پرویز قلیج‌خانی» و مسابقه‌های فوتبال گل کوچک برای جوانان در تهران یاد کرده‌ام. از «کسرا اکبری کردستانی» که ساعتی پیش از بازداشت در خانه او و خواهرم بودم.

در پاره‌ی نهم به سال‌های آغازین سرکوب در جمهوری اسلامی رسیده‌ام. از سال ۱۳۵۸ و نخستین کتاب‌سوزان در خرم‌آباد گفته‌ام و دو اعلامیه‌ی «سازمان زحمتکشان لرستان» که بهروز معینی برادرم از اعضای آن بود. تراکت «مغول‌ها خسته نباشید» که پس از آتش زدن شش کتاب‌فروشی در شهر پُر سروصدا شده بودند و انتشار اسامی شماری از این مغول‌ها، اوباش‌های شهر که حال همه حزب‌اللهی و پاسدار شده بودند. بهروز چندی پس از این ماجرا در« تصادفی»، درگذشت که تا امروز چگونگی آن آشکار نشده است.
از سال ۱۳۵۹ و هراس‌افکنی باندهای سیاه لباس شخصی بر جنبش دانش‌آموزی گفته‌ام. از ترور بهرام کردستانی هنرجوی هوادار سازمان مجاهدین خلق هنرستان بدست پاسداران و تظاهرات بزرگ دانش‌آموزان در روز به خاک سپاری‌اش گفته‌ام.. از تشکیلاتی بودن و یادگیری خودم همزمان روحیه‌ی نافرمانم در برابر تشکیلات دانش‌آموزی سازمان فداییان گفته‌ام. گزیده‌وار فرار به تهران با یاری دوست ارجمندی و سپس ثبت نام در هنرستان «پیشه» در تهران با کمک مرتضی‌خان اعظمی که نماینده مردم خرم‌آباد در نخستین مجلس شورای اسلامی بود، بازگفته‌ام.
درنگ : یکی از یکی از بهترین تجربه‌های زندگی‌ دانش آموزی‌ام شرکت فعال در اعتصاب هنرستان صنعتی بود که یکی از اوباش حزب‌اللهی به نام عبدالرضا قیاسیان ( رییس حزب جمهوری اسلامی وقت) را رییس آن کرده بودند. با همه توانمندی که اوباش و پاسداران داشتند اما مجبور شدند در پی اعتصاب او را برکنار کنند. هر چند دو اوباش دیگر را جایگزین‌اش کردند.
یادها : زنده یادان محمدحسن دباغ، مسعود صفاری نخستین کتاب‌فروشان آزاد شهر. زنده یاد مژگان اسدی داشن‌آموز کشته شده در شب یلدای ۱۳۵۹.

در پاره‌ی هشتم به انقلاب و فعالیت‌های آن زمان رسیده‌ایم. از گروه‌هایی در نوجوانی برای مبارزه تشکیل دادیم. و درک
اندک از چرایی مبارزه. از گروه کوچکی با نام بزرگ سازمان چریکی کتیرا گفته‌ام که با چند دوست و رفیق درست کردیم و جنان شمارمان زیاد شد که بیش از دیگران خود ترسیدیم! آن زمان هوادار سازمان چریک‌های فدایی خلق شدم. و البته این چندان هم با نسبت خانوادگی شگفت انگیز نبود. از نگاه آن زمان که انقلاب برای ویران کردن و سپس ساختن بر روی همان ویرانه ها. از گروه‌های فشار و لباس‌شخصی‌های پسین گفته‌ام که در همان زمان پیش از انقلاب با شعار جزب فقط جزب الله رهبر فقط روح‌الله به دیگراندیش ها حمله می‌کردند. از دکتر بختیار و پذیرش نخست‌وزیری اش گفته‌ام و نظرم که در آن زمان در میان نیروهای سیاسی بختیار بیشتر از دیگر نیروهای سیاسی دارای چشم‌اندازی برای تغییر بود. از روی‌آوری و تغییر یک‌باره‌ی نیروهایی زیادی از مردم و طرفداران شاه حتا ساواکی‌ها در همان زمان به سوی خمینی یاد کرده‌ام. و انقلاب. چگونگی به‌وجود آمدن کمیته‌ها در انقلاب. سرکوب های دانش‌آموزان پس از انقلاب.

یک درنگ و یاد : سازمان‌چریک های فدایی خلق ایران، در بهمن ماه ۱۳۵۷ جزوه ای منتشر کرد با عنوان « مبارزه در لرستان» این جزوه را هبت برادرم نوشته بود. گزارشی بسیار جالب از چگونگی شکل‌گیری مبارزه در لرستان است. این گزارش کار روزنامه‌نگارانه و نسبت به آن روز بسیار مدرن است. شاید یکی از نادرترین گزارش‌هایی است که در آن چون گزارش‌های امروزی نهادهای مدنی، افزون بر جمعبندی توصیه نیز دارد. یکی از نکته‌های مهم این جزوه نقد شعارهای لمپنی و جنسیتی مردم است. در آن روزها انتقاد از «حلق قهرمان» چندان رایج نبود. اما یاد خاطره آنکه در بخشی از جزوه به انتقاد از نام‌های برگزیده‌ی گروه های هواداری سازمان فدایی به گروه چریکی کیترا اشاره کرده است. بعدها که در تاریخ‌نویسی سازمان فدایی معلوم شد که اعضای اصلی سازمان در سال ۵۷ چندین نفر بوده‌اند. به شوخی به هبت می‌گفتم : سازمان چریکی کتیرا از سازمان فدایی بیشتر عضو داشت! یادشان مانا

در پاره‌ی هفتم به انقلاب رسیده‌ایم! دیده‌ها در خرم‌آباد گفته‌ام از آنچه که بسترساز بود از آن میان حاشیه‌نشین‌ها و نارضایتی های گسترده. از نبود حزب‌ها و نهادهای دموکراتیک و به جای آن‌ها دو حزب سراسری رستاخیز و شبکه‌ی سراسری روحانیت شیعه در با پایگاه‌های مساجد برای تجمع توده‌ها. از توده‌ها و جنبش توده‌ای که با هراس‌افکنی دیگراندیش‌ها را پس زد و حذف کرد.
نکته : در همه‌ی این گفت‌وگوها تلاش کرده‌ام چون شاهد از دیده‌ها و تجربه‌ام بگویم و نه تحلیل! و گاه چون این برنامه موفق نبودم!

در پاره‌ای ششم، به سال ١٣۵۶ و از تصمیم به کارگر شدن به جای درس خواندن در هنرستان صنعتی رفتن، آزادی هبت از زندان پس از سه سال پایان حکم‌اش، یاد از «دکتر هوشنگ اعظمی» و «سیامک اسدیان» و «محمود خرم‌آبادی» و شکست « به کوه زدن» و مبارزه مسلحانه در کوه‌های لرستان. وآغاز گفت‌و‌گو که چرا برای من و ما خمینی رهبر نبود!
دو نکته درباره درس خواندن و هنرستان صنعتی: من به رشته ادبی بیشتر علاقه داشتم اما آن‌زمان به گفته‌ای رشته ادبی کاری برای ما نداشت. یاد کنم از «منصور پوررحیم» عزیز که روزی گویا پس از بازگشت از ملاقات از زندان قصر با اتوبوس تهران به خرم‌آباد با مادر ارجمندشان همسفر شدیم. من و مادرم از ملاقات هبت و بهروز و آن‌ها از ملاقات علی شکوهی بازمی‌گشتیم. من کلاس سه راهنمایی بودم و چیزی به پایان سال نمانده بود. در باره‌ی انتخاب رشته صحبت می‌کردیم و ایشان هم گفته‌هایی بسیاری را تکرار کرد که « با وضعیت کنونی برای ما‌ها خانواده‌های زندانیان سیاسی امکان کار دولتی نیست و باید به خود اتکا کنیم. و پیشنهاد هنرستان صنعتی و رشته فنی را کرد. او خود هنرجوی هنرستان بود و من هم پذیرفتم.
دوره‌ی کارم در شرکت پیسا میخ ( که گفت‌وگو گفته‌ام) با کمک زنده یاد احمد فرش‌زاده بود که در این شرکت تکنسین بود. اما نمی‌دانست که پس از تابستان هم کار را ادامه می‌دهمو جند باری که مرا در شرکت دید هربار می‌گفتم برای تسویه حساب آمده‌ام! آن زمان زندگیم میان کار و سپس گروه کودک تئاتر تقسیم شده بود.

در پاره‌‌ی پنجم به آستانه‌ی انقلاب رسیده‌ایم. اما پیش از آن بازهم در اهمیت کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان و
گروه تاتر کودک فرهنگ و هنر خرم‌آباد گفته‌ام. و از زنده‌یادها استاد «حمید ایزدپناه» و نقش حمایت‌گرشان و کارگردان گروه کودک «محمد قاسمی» و «مهرداد پهلبد» نام برده‌ام. به سانسور و جمع‌آوری کتاب‌ها از کتابخانه‌ها کانون اشاره کرده‌ام. و از «آیت‌الله مدنی» و تبعیدش به خرم‌آباد و کتابخانه مسجد حاج‌رمضان ورابطه‌ با ایشان گفته‌ام و خاطره‌ای از مخالفت او با کتاب‌های سانسور شده کانون و نمازخانه کوچک من ِ «هوشنگ گلشیری» در کتابخانه‌یمسجد!

در پاره‌ی چهارم از نام‌ها و یادها به کانون پرورش فکری و گروه تاتر کودک فرهنگ و هنر خرم‌اباد یادی از استاد بزرگوار حمید ایزدپناه کرده‌ام. بازداشت دوم هبت فرارش از دست عباس‌علی شهریاری و گواهی در باره‌ی اتهام برای محکومیت و دادگاه
های نظامی برای جرایم سیاسی و سپس به کوه زدن «دکتر اعظمی» و بازداشت برادر و خواهرم بهروز و منصوره و بخش از نزدیکان و در اصل«طاعون زدگی» خانواده‌هایی چون ما که در میان آزار و فشارهای ساواک و ترس هم‌شهری‌های و نزدیکان در انزوا بودند. و اینکه در این سن پسر بزرگ خانواده شدم! و چرا برخلاف علاقه‌مندی به ادبیات به هنرستان صنعتی رفتم.

در پاره‌ی سوم از مدرسه رفتن زیر سن و مهدکودک و مدرسه ملی خرم‌آباد با تلاش زنده‌یاد آقای جهانبخش و دیده‌هایم از بازداشت هبت در سال١٣۴۶ می‌گویم و نخستین واژه دشواری که یاد گرفتم: ساواک !
و سپس عضویتم در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان و نقش پُراهمیت آن در آموختن فرهنگ.
اما نکته‌‌ای را چون بیشتر تحلیل و سخن سنجی است، ناگفته گذاشتم.
نخست، صحبت‌الله خان معینی چاغروند، در باره‌ی بازداشت هیت باور به توطئه و پرونده‌سازی داشتند و بازداشت هبت و این جوانان را کم‌زمانی پس از انتخابات مجلس و نشاندن تیمسار نکوزاد به جای ایشان و جو دست‌کم پُرپرسش شهر بی‌ارتباط با آن رویداد نمی‌دانستند. و دوم که می‌تواندنظر عمو را تایید کند، حضور فردی بود در گروه و همکاری او با ساواک و اعتراف‌هایش که عامل مهمی در بازداشت‌ها بود.
در این‌باره : بازداشت آن گروه از نوجوانان دانش‌آموز را پیشتر یکی از بازداشت‌شدگان، دوست ارجمند آقای جزایری ارجمند در برگ فیس‌بوک خود، در نوشته‌‌ای بلند روایت کرده‌اند.

در پاره‌ی دوم با اشاره‌ای به دوره‌ی پس اعدام پدر بزرگم میرزا رحیم خان چاغروند در ١٣٠۴ و کشتن برادرشان آقا ربیعا چاغروند پیش از ایشان در زندان و سپس اعدام علی‌رضا خان بیرانوند و تبعید خانواده‌های اعدام شدگان. اشاره دارم به گسستی که معین‌السلطنه و آقا ربیعا از گذشته‌ی‌ پُرجنگ و درگیری‌ها آغاز کردند و به مدارا و اصلاح برای سروسامان دادن به در لرستان روی آوردند و پیش‌برد این رویه از سوی فرزندانشان آقا جواد شجاع و صحبت‌الله معینی. و نقش این دو در گردهم آوردن خانواده درسال‌های پس از اعدام. تا کیستی پدر و مادرم و تولد خودم ...
پی‌نوشت: با یک اشتباه در نام سید محمود نکوزاد رقیب عمو صحبت‌الله در انتخابات ١٣۴۶ مجلس شورای ملی!

همیشه از گفت‌وگو درباره‌ی زندگی‌ام گریزان بودم! نه آنکه گفته کم داشته‌ام یا دارم که زندگانی‌ام پُر از یادماندهایی
است. که گاه با روایت‌هایی از تاریخ گره می‌خورد. این گریزانی‌ اما هم از بیمی است که بر من و شاید خانواده‌ام حکومت‌ها و جامعه تحمیل و دریغ با آن بزرگ شده‌ام! و سپس دورماندن از حاشیه‌هایی است که گفته‌هایم با سخن‌سنجی از روزگارم شاید به وجود آورند. بارها لطف و درخواست آقای محمدرضا شاهید عزیز را برای گفتن از یادها نپذیرفتم، اما در آخر افزون بر آن‌که نتوانستم به خبرنگار پیش‌کسوتی که بسیار از اوآموخته‌ام نه بگویم. و سپس تلاشم در گفتن از یادهای زندگی آن است بی‌پرده و نهان‌کاری خود باشم. بازهم از لطف‌شان سپاسگزارم.
پاره‌های گفت‌وگو را با بازنمودهایی که در گفت‌وگو گاه و زمان ممکن نمی‌کرد در رسانش منتشر می‌کنم.