برگ نخست > یاد رُخداد > «بهمن»، همراه پایداری در نبرد با فراموشی
«بهمن»، همراه پایداری در نبرد با فراموشی
گفتار در یادمان بهمن امینی - پاریس اردیبهشت ۱۳۸۹
13 دسامبر 2025/22 آذر 1404,

با بهمن امینی در سالهایی آشنا شدم که به گونهی دیگر به سیاست فکر میکردم. در روزگاری که خاوران بسیار گمنامتر از امروز بود، در آن روزها برای من تنها یک نام نبود. بهمن نام خاوران ما! را بر انتشاراتاش گذاشته بود. به یاد دارم که نخستین پُرسشم از بهمن همین بود. «آقای امینی این همان نام خاوران ماست!» و پاسخش هنوز در ذهنم تکرار میشود. «بله همان خاوران ماست.» آن روزها انتشارات خاوران با نشستهایی برای نویسندگان و روشنفکران تبعیدی پناهی بود برای بودن و دانستن و خوب نگاه کردن به راستیها. هنگامی که برای سایت بیداران هم در جستجوی نامی میگشتم، نخست به خاوران فکر کرده بودم و بهمن مخالف نبود. خاوران ما بود!
بهمن را آخرین بار در مراسم خاکسپاری مینا عالمی دیدم، جلوی ِ در کلیسای کوچک پرلاشز نشسته بودیم. باران می بارید. هر دو بغض داشتیم و شاید آرام میگریستم. یک باره گفت «میدانی همهی ما در اینجا میمیریم و هیچکس به ایران باز نمیگردد.» نخستین بار بود از او سخنی چنین پُر از ناامیدی میشنیدم. فکر نمیکنم هنوز از بیماریش اطلاع داشت.
من سالهاست به شکست میاندیشم و بارها هم در این باره نوشتهام. تلخی نشسته در این کلام بهمن گونهای دیگر بود. در بارهی شکست و رویارویی با آن بارها با هم بسیار صحبت کرده بودیم. یکی از روشهای رویاروییها همان تلاشهای بهمن بود و با هم در این باره کمابیش موافق بودیم. بیبیشگویی بگویم در آن سالها بهمن از رفقایی بود که به حقوق بشر باور داشت. در چند کمیته و کار جمعی با هم بودیم و بعد هم که به سازمان عفو و سپس گزارشگران بدون مرز آمدم این رابطه بیشتر شد. در همان سالها بهمن از رفقایی بود که با فعالان مدنی و روزنامهنگاران ایرانی نه تنها برای گوش دادن به چند خبر در تایید نظرش که برای شنیدن حرفها و نظراتشان دیدار میکرد. و تا جایی که میتوانست کمک میکرد.
در پی اعتراضهای مردمی سال ۸۸ این رابطه با نوعی همکاری بیشتر شده بود. بهمن به گمان من نگاهی واقعیتر به ایران داشت. به چرایی مبارزه با فراموشی آگاه بود. نبردی که تنها در بهیادآرها و روایت ِ حقیقت فشرده نمیشد. انتخاب میدان سن میشل برای برگزاری گردهمآییها نیز شاید چندان بیسبب نبود. در زمان ساخت این میدان قرار بود، نخست مجسمهای از ناپلئون را در آنجا بگذارند و سپس به روایتی با تلاشی مدنی به رویارویی میکاییل سرفرشتگان خیر ( در هر سه دین ابراهیمی) با شر و شیطان بدل شد.
بهمن هم باور داشت که مبارزه با فراموشی تنها از راه بازگویهی ِ زنده نگاه داشتن حافظه میسر نمیشود. نوعی سیاستورزی است اما Politikos نیست یعنی ناظر بر قدرتورزی نیست. دستکم در جهان امروز پرسمان ما را در بر نمیگیرد. نیازی به همانند گفتن نیست، در همه این سالهای ِ شکست اگر به آینه بنگریم همه راستمان را مینمایاند.
راست این است که بازگفت پیاپی ِ سادهانگارانهی پندارههایی چون حافظه و حافظه جمعی و تاریخ در برابر حکومت پُر جهل و جنایت که آنها را دستکاری کرده است، بانگهایی بلند اما تهی از معنا شدهاند.
نمیتوان تنها در کشوری که خداوندگانش در هر روزش ِ فاجعهای آفریدهاند، هر سال و هر بار« یادمان» برگزار کنیم، اما نیندیشیم که چگونه است که همچنان همان هستیم که بودیم و همچنان تنها هستیم و بانگمان به جایی نمیرسد. این اعتماد به نفس برای ادامه این چنین راه و رسمی از تکرار بانگهای از معنا تهی شده، بی هیچ بازنگری و پرسشی در امروز خود یاریده چیرگی فراموشی است. تبعید تنها بیسرزمینی نیست. گونهای گمگشتگی در زمان هم هست. ما در اکنونیتی زندگی میکنیم که در گذشته جاریست. برای همین در مبارزه با فراموشی ناکام ماندهایم. در نبرد میان حافظه و فراموشی زمان بنپارهی جدا ناپذیر آن است. حافظه در حال جریان مییابد اما فرادستش آینده است. مفهوم زمان در این همسنگی در خویشی با گذشته است و همپیوندی این گذشته با حافظه. همزمان این همپیوندی ناگزیر در پیوند با آینده و ساختن چند و چونی آن است. و این یعنی انگاری و پنداری از انسان و باور به آینده روشن انسانی.
بهمن در انجام مبارزه با فراموشی را به پیش میبرد، همراهی با مبارزهی امروز و جاری را باور داشت. همه ما در سال ۸۸ همراهی بهمن را با سبزها دیدم. برخی به آن انتقاد داشتند. بهمن منتقدی همراه بود. همزمان با بسیاری از این انتقادها همراه بود. اما تنها کسی بود که در این شهر بخشی از جوانان تبعیدی را به برای اقدام به اعتراض گرد آورده بود. جدل و انتقاد میکرد، اما بود. تلاش میکرد تا میان این حال با گذشته و برای آینده پیوند زند. این باور به چندصدایی شاید از کنش ناشر بودناش میآمد. من میگفتم از زندان میآید از تلخی حصار و سلول و شادی دیدن جوانهای که گاه از میان سیمان سر میکشد. امروز باور دارم تجربهی کنش ِ تدوامدار در مبارزه با فراموشی بود. هماوردی را در پذیرش گفتوگو و کارزاری را با جمعی بیشتر از« ما» به راه انداختند، بیآنکه هر من ناگزیر به مایی جبری تبدیل شود. مبارزه با فراموشی خود نیز بخشی از پایداری در برابر چیره کردن فراموشی است.
چگونه میتوان در برابر حکومتی پایداری کرد که توانایی هولناکی در سرکوب و همراه کردن بخشی از مردم برای سرکوب بخش دیگر را دارد. چگونه میتوانیم پایداری کنیم زمانی که حافظه زخمی و پاره و پارهی ما را چنان ویران کردهاند که هر گروه از ما تنها خود است و تنها روایت خود را حقیقت یگانه میداند. چگونه میتوان به نظمی بیدادگرانه پایان داد بیآنکه بر پارههای زخم دیده ِ یادماندها مرهمی از روشنگری گذاشت و ترمیم کرد تا فراموشی با زخمهای ِ پیهم پیکرهایمان را دیگر بار در خون خود غرقه نکند. چگونه پایداری کنیم زمانی که پارهی کلانی از مردم ما هنوز از بودن ما و روایتها و حقیقتهایمان بیخبرند. پایداری بودن برای دگرگشت کردن خود و دیگران است. نمیتوان بی پایداری با همان معنای پُر حقیقتاش بر نظامی که بخشی از تباهیاش را با فراموشی در بود ما باور کرده است، پیروز شد. به باور من بهمن چنین پایداری کرد و نه با دوبارهگفت بانگها که بر هر زخم کوچک با کنش و روشنگری مرهمی از حقیقت گذاشت. نشر داد و میآموخت. بی مهابا به گذشته نگاه کرد تا فردا را ببیند.
نه بهمن جان! همه ما حتا اگر در این تبعید بمیریم و دیگر هیچ کس از ما هم به ایران بازنگردد، با پایداری اینگونه در برابر فراموشی بازهم بهمنهایی «ﺑﻴﺰﺍﺭ ﺍﺯ ﺯﺷتی ﻭ پلشتی ﺍﺳﺘﺒﺪﺍﺩ ﻭ ﻧﺎﺑﺮﺍﺑﺮی**»، میآیند و میگویند خوب نگاه کنید این راستکی است*. و آیندهای روشن و بهمنهای جاودان میسازند.
یادت جاودان رفیق روزهای روشنگری و خاوران ما
پانوشت :
*خوب نگاه کنید راستکی است یکی از نخستین روایتهای زندان بود که بهمن امینی منتشر کرد
** مقدمه کتاب خوب نگاه کنید راستکی است