برگ نخست > آساره‌شمار > من و آساره‌شمار

من و آساره‌شمار

نگارنده : الهه وفایی - روان درمان‌گر فمینیست

18 نوامبر 2025/27 آبان 1404,

من آن دوران را نه دیده‌ام، و حالا که صفحه آخر تمام شده و کتاب را بسته‌ام، می‌گویم که نه درست شنیده، دیده یا خوانده بودم. من جز روایت‌هایی که هر کدام با نگاهی جانب‌دارانه به دنبال مقصر «چه شد که این شد؟»، بودند، شنیده و دیده بودم، چیزی از آن روزها نمی‌دانستم. وقتی صحبت از دهه شصت و آدم‌هایش می‌‌شد، ذهنم آن‌ها را در دو دسته قرار می داد؛ گروهی که خودشان را قربانی کردند و گروهی که قربانی شدند. اما این کتاب چهره‌های دیگری از آن دوران را برایم نمایان کرد.
با «آساره‌شمار»، با آدم‌هایی که آن روزها را زندگی کرده بودند؛ از چریک و فدایی و مجاهد و کارگر و مدیر و پاسدار و سپاهی و اطلاعاتی و زن و بچه، در خلوت، هم‌سفره شدم و در روزها، پیدا و در شب‌ها، پنهان در شهرشان قدم زدم.

با سپاس از دوست ارجمند و فرهیخته‌ الهه وفایی

یک روز فهمیدم که دیگر نمی‌توانم به وطن باز گردم. با حسرت این‌که در هنگامه «زن، زندگی، آزادی»، من میان فریادها و
مشت‌های گره‌کرده، میان تن‌های خون‌آلود و نیمه‌جان کف خیابان‌ها نبودم. نتوانستم آن روسری لعنتی، که سال‌های بیست تا سی زندگی‌ام را به جهنم بدل کرده بود، و مرا مقابل عزیزترین انسان‌های زندگی‌ام، قرار داده بود، با نفرت در خیابان آتش بزنم. من نظاره می‌کردم؛ تنها با چشمانی از حدقه بیرون‌زده، نظاره می‌کردم و اشک می‌ریختم.
و بعدتر، ناگزیر، بدون خداحافظی‌ با ایران، به این‌جا، پاریس، آمدم. شهری که روزی آرزویش را داشتم که در خیابان‌هایش قدم بزنم. شهری که با سینما عاشقش شده بودم، عاشق بی‌پروایی سینمایی که چه از عشق بگوید، چه از نفرت، به ذات و برهنه تصویر می‌کند. این‌جا فراتر از تصورم بود. زیباتر، بی‌پرواتر و پررنگ تر... اما من تکه‌تکه بودم. تکه‌هایی که حتی فرصت نداشتم در این چند ماهی که رسیدم، به آن‌ها نگاه کنم. فقط به بقا فکر می‌‌کردم. به چهار چمدانی که شده بود همه زندگی‌مان و سقفی که باید پیدا می‌کردم.

خفه بودم، سنگین بودم. چرا «این‌جا»، از قاب پرده سینما برایم بیرون نمی‌زند؟ واقعی نمی‌شد. هر روز از خودم می‌پرسیدم: «لعنتی، چه مرگت است؟» پاریس، آن شهر خیالی و آرزویی، دیگر جایی نبود که روحم را آزاد کند. خیابان‌هایش سرد بود، زیبایی‌اش سنگین، و من با تکه‌های وجودم در میان این دیوارهای بیگانه جا مانده بودم. حرف نمی زدم. تنها پاسخم به نگاه نگران اطرافم این بود: «خوب می‌شوم عزیز جان. نمی‌دانم چه باید بگویم. نمی‌دانم چه مرگم است. خوب می‌شوم... باید خوب شوم... .»

تا شبی که با بی‌ملاحظه‌ترین حالتی که از خودم می‌شناختم، در جمع امنی، چیزهایی را که در من فرو ریخته بود، نمایان کردم. اصلا نمی‌دانم آن‌همه اشک چطور پشت پلکانم تا آن شب، جا خوش کرده بودند. همین را پرسیدم: «وطن کجاست؟ من کجا ایستادم؟ فکر می‌کنم دیگر واقعی نیستم. هر چه از ایران و عشقم به آبادی و زندگی‌اش بگویم، هر روز بیگانه‌تر به حساب می‌آیم. بیگانه‌ای که وقتی حرف می‌زند، انگار قبل از هر‌کسی اول خودش نیشخند می‌زند که: "بچه جان، تو چه می‌دانی آن‌جا چه خبر است؟ تو که رفتی و عشق و حالت را می‌کنی و هم‌زمان با روز جهانی حقوق فلان و بهمان هم یک پست و هشتگ هم می‌گذاری و فکر می‌کنی که هستی اما نیستی." سایه‌ای هستی! سایه افروخته یک شمع که کم‌کم از بین می‌رود. همان‌قدر ناپایدار و همان قدر کم‌فروغ.»

می‌گفتم و اشک می‌ریختم: «تکه‌تکه شدم. نیستم. خوشی نمی‌خواهم. احمقانه است رفقا... این‌جا، من به چه کاری می‌آیم آخر؟ هیچ.»

برایم شب مهمی بود. حرف‌هایی شنیدم که راه نفسم را باز کرد و سوزن‌های پشت پلکم، بالاخره دست از سرم برداشتند. از همان شب بود که خواندن یک کتاب را شروع کردم. شانس این را داشتم که آن شب، در آن جمع معرکه، نویسنده‌ی کتاب برایم نوشته‌ای بنویسد و با امضایش کتاب را به خانه بیاورم، کلماتی که ذوق را جایگزینی رمق کرد. برای‌مان نوشته بود: «برای الی و علی، و سپاس از همراهی‌شان برای جامعه‌ای بدون تبعیض...» چیزی که چند وقت پیش در خلوت به علی گفته بودم: «دوست دارم روزی که در این دنیا نیستم، چند نفری باشند که از من این‌گونه یاد کنند؛ که فلانی سعی می‌کرد ستیزش با تبعیض را اول یاد بگیرد و بعد بتواند در این مسیر قدم بردارد.»

آساره‌شمار، مینا و افغان‌ها

اولین صفحه کتاب را همان شب شروع کردم…
از آن شب تا الان که این کلمات را می‌نویسم، از هیاهوی روز که خلاص می‌شدم می‌پریدم به جایی از تاریخ که زمان و مکان روایت داستان بود. سال‌های «شر». می‌رفتم به روزهایی که در یک چشم به‌هم زدن نامش از روزهای «شور» به روزهای «شر» تغییر کرده بود. هر شب از خرابه خانه «عبدی» از پشت کمد می‌رفتم و کنار «سینا» و «اختر» می‌نشستم تا بتوانم از میان صفحات کتاب، مست کمانچه عبدی بشوم.

بگذارید از تجربه مشاهده خودم از زندگی کردن با این آدم‌ها و نفس کشیدن در شهرشان بگویم. از سیری که طی کردم... از همراه شدن با قصه‌ای که مرزها و آدمهایی را برایم بازگو کرد که پیش‌تر، تنها سایه‌هایی مبهم از آن‌ها در ذهنم داشتم.
دهه سیاه شصت است. دهه کوپنی زندگی کردن و کوپنی زنده ماندن. دهه جنگ‌های موازی. مرزهای خون‌آلود، بین خودی و بیگانه. روزگاری که به یک چشم به‌هم زدن، برادر و رفیق و هم‌رزم و بازوهای گره‌خورده به‌هم، جای‌شان را به «منافق» و «کافر» و مشت‌های گره‌خورده دور گردن داده بودند .... دهه وضعیت همیشه قرمز.

من آن دوران را نه دیده‌ام، و حالا که صفحه آخر تمام شده و کتاب را بسته‌ام، می‌گویم که نه درست شنیده، دیده یا خوانده بودم. من جز روایت‌هایی که هر کدام با نگاهی جانب‌دارانه به دنبال مقصر «چه شد که این شد؟»، بودند، شنیده و دیده بودم، چیزی از آن روزها نمی‌دانستم. وقتی صحبت از دهه شصت و آدم‌هایش می‌‌شد، ذهنم آن‌ها را در دو دسته قرار می داد؛ گروهی که خودشان را قربانی کردند و گروهی که قربانی شدند. اما این کتاب چهره‌های دیگری از آن دوران را برایم نمایان کرد.
با «آساره‌شمار»، با آدم‌هایی که آن روزها را زندگی کرده بودند؛ از چریک و فدایی و مجاهد و کارگر و مدیر و پاسدار و سپاهی و اطلاعاتی و زن و بچه، در خلوت، هم‌سفره شدم و در روزها، پیدا و در شب‌ها، پنهان در شهرشان قدم زدم. صفحه به صفحه، شهر برایم شلوغ‌تر می‌‌شد. کم‌کم آدم‌های بیشتری شناختم و اعجاز نویسنده همین بود که مرا، آزاد رها کرده بود تا ایشان را بدون پیش‌معرفی‌های مفصل، با پیش‌فرض‌های خودم بشناسم.
«سینا» چقدر تلخ است. بی‌حوصله است و کلافه. شاید بریده و ناامید. «اختر!» زنی اغواگر و بی‌پروا و بی‌عار.
و «مینا» دخترکی معصوم و محجوب و عاشق. شاید مثل همه زنانی که قرار است در نقش معشوق، رنگی و حسی به قصه بپاشند.
داستان قتل اما چقدر نزدیک است. به یاد سلاخی «داریوش مهرجویی» افتادم؛ حیرت می‌کنم. این قصه، سال‌ها پیش نوشته شده و سلاخی مهرجویی و دستگیری افغان‌ها و روند بی‌دادگاه قضایی ایران برای محکومیت شتاب‌زده‌ی چند کارگر افغان... در دنبال کردن این بخش داستان، ذهنم مدام بین «ولی‌پور» و «سردار قادر» و واکنش مردم شهر داستان و این روزها و انفعال جامعه و ذهن‌های آماده پذیرش، که قتلی چنین سهمگین توسط چند جوان و نوجوان افغانستانی است، پل می‌زند. کم‌کم شب‌نشینی‌هایم با این آدم‌ها بیشتر شد. به خصوص با سینا.

شخصیت اصلی‌ای که در ابتدای قصه، نه به من و نه به هیچ‌کس دیگری «رو» نمی‌داد. نمی‌گذاشت قلبش را حس کنیم. انگار خلاصه می‌شد در مسیر دوام آوردن و اصلاح مبارزه را با شرایط، پیش بردن. «مینا» که آمد و در آغوشش جای گرفت و با سینا پیکی زد، من تازه او را دیدم. قلب مهربان‌اش را... نگاه پر از احترام‌اش به زنان را و مهم‌تر از آن، اصالت و واقعی بودن این قلب و نگاه را.

سینا، در این قصه بیش از هر کسی، زندگی را زندگی می‌کند؛ نه چون درد و رنج را نمی‌شناسد، بلکه دقیقا به‌خاطر آن‌که در دل رنج، معنای زندگی را نباخته است. او سرسپرده نیست. سرسپردگی را نمی‌پذیرد، حتی در برابر بزرگ‌ترین آرمان‌ها، محترم‌ترین هم‌سنگرهایش و سخت‌ترین دردها. او شکست را، که انگار برایش انفعال را معنا می‌شود، هم نمی‌پذیرد. او منتقد است، منصف است؛ نه فقط با دیگران، بلکه در واگویه‌های درونی‌اش با خود نیز همین انصاف را حفظ می‌کند.

سینا مرگ را می‌شناسد، آن را با زنجیری بر گردنش انداخته است و همه‌جا با خود حمل می‌کند. اما این سنگینی، او را به تاریکی نکشانده. نمی‌ترسد؟ شک نمی‌کند؟ چرا اتفاقا. اتفاقا همین پیچیدگی‌های انسانی‌اش، او را برایت آشنا و رفیق می‌کند. او به فکر انتقام نیست، به فکر دادخواهی است؛ دادخواهی‌ای که نه از جنس نفرت، که از جنس عشق و ایمان به انسانیت است.

سینا، میان این همه درد، از «هبت» و «بهروز» تا «سردار قادر»، میان زخم‌ها و خاطرات تلخ، هنوز می‌داند چگونه دیگران را به زندگی پیوند دهد. به گمانم او خوشبخت بودن را بلد است؛ اگر خوشبختی را درک دیدن همان‌ چیزهایی که کوچک‌ هستند، بدانیم؛ سینا می‌داند چه کسی با یک ناهار مشتی، چه کسی با نوشابه‌ای تگری، چه کسی با شنیده شدن و چه کسی با «مش‌ علیرضا» خطاب شدن، می‌تواند لبخند بزند. او این را می‌فهمد، چون خودش به زندگی وصل است؛ برای من، سینا اتفاق مهمی بود. این شور زندگی که از دل رنج و مرگ برمی‌آید و به «چگونه زیستن» متصل است، چیزی فراتر از یک شخصیت داستانی بود؛ انگار او خواننده را به زندگی بازمی‌گرداند، به یادمان می‌آورد که زندگی، حتی در عمیق‌ترین دردها، می‌تواند معنایی داشته باشد.
در طول این داستان، این اتفاق برایم بارها افتاد. با هر شخصیت که روبه‌رو می‌شدم، گویی نقبی به جهانی تازه می‌زدم. فرض‌هایم به کرات از فضاهای خاکستری تیره، به خاکستری روشن و روشن‌تر مایل شد. همان چیزی که در فضای دوقطبی این روزها خفه‌ام می‌کند.

من کم‌کم «مریم» را شناختم. از زنی که به آغوش این‌ و‌ آن می‌غلتد و همکار بازجوست، برایم به آسیب‌دیده‌ای بدل شد که سراسر وجودش فریادی برای کمک است. من هم دلم می‌خواست به او بگویم که «پارو بزن» دخترک.

«اختر» برایم زنی کنش‌گر شد که هراس ندارد . حسابش با همه مختصات زندگی‌اش صاف است. تبحرش در مرزبندی برایم شیرین و جذابش می‌کند. تبحری که به نظر می‌رسد یکی از بندهای اعتماد سینا به اوست.

مینا اما، معشوقه‌ای برای رنگ بخشیدن و یا حتی شناخت ابعاد دیگر شخصیت سینا نبود. مینا، مینا بود. خیلی وقت‌ها دلم می‌خواست وقتی چادرش را سر می‌کند و با آن همه سوال و صبوری و تصمیم، اتاق را ترک می‌کند، با او می رفتم تا خلوتش را ببینم. مینا جسارت دارد، جسارتی که در برابر عشقش به سینا، نه از سر بی‌خیالی است و نه شهوت وصال. عشق مینا و سینا، چیزی شبیه محرمیت و یگانگی دارد، جایی که کلمات بی‌معنا می‌شوند و فهمیدن بی‌گفتن اتفاق می‌افتد. سینا پر از «بعدا» است، پر از سکوت‌های عمیق و ناگفته‌هایی که مینا مثل «دا» آن‌ها را می‌داند و از آن‌ها نمی‌پرسد.

مینا انگار پیشاپیش می‌داند که اگر قرار باشد کنار سینا بماند، باید با چه چیزی روبه‌رو شود: مردی که دنیایش آمیزه‌ای از مرگ و زندگی است، مردی که با هر قدم، وزنه‌ی سنگین دادخواهی را بر شانه‌های خود حمل می‌کند و شور زندگی‌اش را از دلِ همین تناقض بیرون می‌کشد. مینا این را می‌پذیرد، نه به‌عنوان باری که عشق بر دوش او می‌گذارد، بلکه به‌عنوان حقیقتی که باید زیسته شود. این پذیرش در مینا چیزی فراتر از عشق است. او عاشق مردی است که پر از سکوت است و دنیایش را با درد، امید، و مرگ درهم تنیده. اما در این عشق، مینا نه تنها تردیدی ندارد، شاید بعد از سینا و آنانی که وصفشان را از مبارزه و دربند بودن در داستان شنیده‌ایم، بیش از هرکس دیگری، نترس است. او می‌داند که عشق به سینا، پای برهنه دویدن است، وصالِ نرسیدنی است، اما در همین نرسیدن، چیزی را می‌بیند که دیگران نمی‌بینند؛ حقیقتی که تنها با جراتِ بی‌چون‌وچرا، می‌توان به آن دل سپرد. عزت نفس دارد. می‌خواهد که سینا او را در این همراهی بپذیرد… خودش را تحمیل نمی‌کند.

این تنها کلمات نیستند که قصه «آساره‌شمار» را روایت می‌کنند، در بسیاری از گره‌ها، ترانه است که به تو عمق را می‌فهماند. موسیقی، پلی است میان مرگ و زندگی، میان درد و امید. و علیرضا و پیرولی و مسیرهایی که رفتند، از فرم و ترانه قرار است به جای بحث‌های نظری حرفش را به ما بزند. کمانچه، با نوای زخمی و پرشورش، انگار صدای درون سیناهاست؛ صدای زخم‌هایی که می‌خواهند شنیده شوند، اما در عین‌حال از امید و مبارزه می‌گویند.

موسیقی لری و ترانه‌هایش در این داستان نه صرفا نشانه‌هایی ادبی، بلکه به عنوان بخشی از زیست آدم‌هاست و انتخاب‌های نویسنده، به جان می‌نشینند. من می‌شنیدم‌شان و حتی جایی با موسیقی «دوپا» در این تعارض مرگ و زندگی غمگین شدم. موسیقی راهی است که ریشه تنومند سینا را در دیارش، بیشتر بفهمیم.

این کتاب برایم چیزی فراتر از یک روایت بود. سفری بود به قلبِ زخم‌ها، خیانت‌ها، زندان‌ها و شکنجه‌ها؛ به فقدان عشق، به داغ از دست دادن عزیزان، و به مرز باریک میان زندگی و مرگ. اما آن‌چه این سفر را شگفت‌انگیز کرد، نه رنج و تلخی‌اش، بلکه درخششی بود که در تاریکی‌اش موج می‌زد: همان «زندگی‌» که با وجود همه این‌ها جاری بود. یک زندگی که با شور و صبوری، با ایستادن در برابر ظلم، و با عشق به آزادی و دادخواهی معنا می‌گرفت.

به زمان‌هایی که سینا لبخند می‌زند و سرحال است نگاه می‌کنم. بیشتر زمان‌هایی‌ست که اعلامیه‌ها کار خودشان را کرده‌اند. وقتی که او می‌توانست با بهای جانش در ذهن اهالی پرسش ایجاد کند.
برای من، این کتاب یادآوریِ تلخی بود از این‌که مرزها فقط روی نقشه‌ها کشیده نمی‌شوند؛ مرزهایی میان زبان‌ها، فرهنگ‌ها، طبقات، و حتی باورهای ما وجود دارد که گاهی نمی‌گذارند یکدیگر را بشنویم. اما دادخواهی، این جست‌وجوی بی‌پایان برای حقیقت و عدالت، تمام این مرزها را درهم می‌شکند. انگار یک زبان مشترک است، یک ریتم واحد، یک موسیقی که از دلِ همه رنج‌ها می‌گذرد و ما را به‌هم متصل می‌کند. این ماندن، این زندگی کردن، فقط برای خودت نیست. برای کسانی است که رفتند، برای کسانی که زنده‌اند و هنوز می‌جنگند، و برای آن‌هایی که هنوز زخم‌ها و شکست‌ها را نمی‌شناسند.
آن‌چه در میان سطور این کتاب یافتم، گرمایی بود که قلبم را روشن کرد. انگار دست‌هایت را دور آن حلقه می‌کنی، نه برای فرار از سرما، بلکه برای به یاد آوردن این‌که زنده‌ هستی. برای به یاد آوردن این‌که امید، چیزی فراتر از یک واژه است.

«آساره‌شمار» به من گفت که «دادخواهی» فقط یک خواسته فردی یا مبارزه سیاسی نیست؛ دادخواهی روح است، ضربان زندگی است، و ریشه‌هایی دارد که مرز و نژاد و طبقه نمی‌شناسد. مثل درختی که در خاک‌های متفاوت می‌روید و شاخه‌هایش به سوی یک آسمان بلند می‌شوند. نه فقط برای آینده، بلکه برای همین لحظه‌ای که در آن نفس می‌کشم و می‌نویسم. برای این‌که بدانم، حتی در بدترین لحظات، چیزی هست که می‌‌توان به آن چنگ زد:
زندگی، عشق، رویای عدالت و مبارزه کردن….. هر جا که هستی میهن در قلب تو است.