برگ نخست > یاد رُخداد > با کوشایی پرویزخان اعظمی خانه در تاریکیها روشن ماند
با کوشایی پرویزخان اعظمی خانه در تاریکیها روشن ماند
۱۳۹۵ گفتار در یادمان پرویزخان اعظمی - پاریس تیرماه
30 اكتبر 2025/8 آبان 1404,

... در اینگونه ادبیات که دربارهی انسانهای اسطورهایست ما کسانی دیگر را که با شناسههایی ما همخوان نیستند، فراموش میکنیم، آنها که پشت و پناه این سطورهها بزرگ بودهاند، آنهایی که بودند تا اینان بتوانند در برابر تندر بایستند. من از انسانهایی ساده که تندرستیزان را پرورش داده و حمایت کردهاند میگویم. از عموهایم و پرویزخان اعظمی بیرانوند که زندگیاش یکی از بهترین نمونههای پشت و پناه بودن است. از شکیباییاش در پایداری و تلاشش برای بهزیستن دیگران.
در چهلوسومین سالگشت اعدام فریدون اعظمی گفتار در یادمان پدرش پرویزخان اعظمی در تیرماه ۱۳۹۵ منتشر میکنم.
«پدرم میگفت :
در تاریکی اشیاء تغییر نمیکنند/ اگر دوام بیاوریم جهان گلابدانی خواهد بود که بود/ آیینهای خواهد بود که بود/ »
با با همه ارادتم به زندهیاد کمال رفعت صفایی با این پاره از شعر او موافق نیستم ! نه! در تاریکی یا بهتر بگویم در ظلمت اشیاء تغییر میکنند. در ظلمت همه چیز تغییر میکند، و بیشتر انسانها و روابط انسانها یا بهتر بگویم روابط انسانی تغییر میکنند. اما انسانهایی هم هستند که در ظلمت و نور همان میمانند. از قهرمانان اسطورهای چنان که شاملو در شعر زیبایش از آنها یاد میکرد که « در برابر تندر میایستند و خانه را روشن میکنند و.. » نمیگویم. در اینگونه ادبیات که دربارهی انسانهای اسطورهای است ما همیشه کسانی دیگر را که اسطوره با شناسههایی که ما میخواهیم نیستند، فراموش میکنیم، آنها که پشت و پناه این سطورهها بزرگ بودهاند، آنهایی که بودند تا اینان بتوانند در برابر تندر بایستند. من از انسانهایی ساده که تندر ستیزان را پرورش داده و حمایت کردهاند میگویم. از عموهایم و پرویزخان اعظمی بیرانوند که زندگیاش یکی از بهترین نمونههای پشت و پناه بودن است. از شکیباییاش در پایداری و تلاشش برای بهزیستن دیگران.
روایت را از صبح ۲۷ شهریور ۱۳۰۴ آغار میکنم و از سیزده پیکر به دار آویختهی سران عشایر لرستان. شاید باید کمی پیشتر از این روایت از آغاز کشتار به هنگام حضور نظامیان دستآموز قزاقها برای برقراری نظم در لرستان در سالهای نخست ۱۳۰۰ آغاز کنم و آن همه کشتار که به گفتهی برخی تاریخنگاران ضرورت « توسعه و پیشرفت» بود. اگر این رَوایش را هم بپذیریم اما توسعه و پیشرفتی که چنین آمرانه با کشتار بیرحمانه و غیرانسانی برقرار شود تنها به بازتولید گسترهی خشونت منجر میشود که شد.
باری، در آن صبح در آغاز پاییز بروجرد باد پیکر ۱۳ اعدامی را میلرزاند، میدانگاه را قوای دولتی امیر لشکر غرب سپهبد حسین خزایی دورگیری کرده بودند. این پیکرها تا سه روز بر سر دار ماندند. یکی از آنها شیرمحمدخان بیرانوند پدر پرویز خان پنج ساله بود.
پرویزخان میگوید :
«صبح از خواب بیدار شدم، زنان را دیدم گریان و همه به رسم آن زمان عشایر در خاکستر نشسته شیون و زاری میکنند . من که کودکی بیش نبودم مات و متحیر به اطرافم نگاه میکردم و در میان زاریکنندگان سراغ مادرم را میگرفتم که او هم مانند کسان خود گیسو بریده و غرق در گِِل شیون میکرد .من آن منظرهی هولناک را هرگز از یاد نبردم .» پرویزخان در اینباره میگفت : سلی (سلطنت خانم همسرشان) هم اینگونه و زمانی که پنج ساله بود از اعدام پدرش علیرضاخان بیرانوند با خبر میشوند.
عمه خود میگفتند : «در مشهد يک روزي ديدم همه دارند زاري و شيون ميکنند. از يکي از زنها پرسيدم، «دده چرا همه گريه میکنن؟» گفت، «پدرت رو کشتن» من هم شروع کردم به گريه کردن، اما نميفهميدم کشتن يعني چه. »
پرویزخان در همه زندگیاش مردی مسئول و پرتلاش بود. احساساش را به سختی نشان میداد اما در پشت آن نگاه مسئول و گاه سختگیر، روحی لطیف و مهربان بود. آن صحنهی هولناک را که پرویز خان هرگز از یاد نبرد، در عمل و زندگی نشان داد. در رفتار پُر مهر و مسئولیت نسبت به نزدیکان و فرزندان و به ویژه به نوههایش. نشان داد که آن تلخی و بی مهری را از یاد نبرده است. پرویزخان نسبت به دیگران و به ویژه عمه سلطنتام، همسرشان کمتر از آن گذشته یاد میکرد. یک بار در سفرشان به فرانسه از من در بارهی یکی از توشتههایم که در آن از سیزده عضو اعدامی خانواده بزرگ در سالهای پسا جمهوری اسلامی نوشته بودم پرسید. ایشان به یادم آورد که سران عشایر در اعدام جمعی بدون محاکمه هم سیزده تن و همه هم فامیل بودهاند. با آنکه کمتر میگفت اما تکرار شوم تاریخ و سرشت شوم اعدام را در این تبار دیده بود. فراتر از آن آنچه را که ما نمیدیدیم و او دیده بود و تجربه کرده بود بهتر میدانست : تأثیر اجتماعی اعدام بر خانواده و فرزندان و نبود سایه پدر بر سر فرزندان. این را پرویز خان در رفتارش با گزنددیدگان ِ زندان و اعدام نشان میداد. میدانم از واژهی یتیم خوشش نمیآمد. چندبار گفتهی یکی از آشنایان را برایم تعریف کرده بود که با دیدن بچههای توکل و فریدون و هبت در حیاط خانه، با لحنی شاید از سر دلسوزی گفته بود « این همه یتیم را چه کنیم!» پرویزخان به سردی گفته بود «تو لازم نیست کاری کنی و اینها هم یتیم نیستند! این همه کس و کار دارند.» در آن لحظه بی شک به سالهای سیاه و تحقیرهای نهفته در این واژه و در فرهنگ رایج ما و فشار و کوچ و تبعید اجباری فکر کرده بود.
پرویز خان رویآوری ِ واقعبینانهای از وضعیت داشت. و رفتاری مهربانانه، مسوول و سختگیرانه داشت که برآمده از مرارت و رنجی بود که فراموش نکرده بود. از کودکی با هولناکی اعدام و سوگ تا کوچ و تبعید آشنا شده بود. واقعیت سخت زمینی این نگاه واقعی را به او داده بود. و به ویژه در فرهنگی که همبستگی شانه به ترحم به قربانیان و خانوادهها آنها دارد، کار و پشتکار پادزهر برای ترحمزدایی میدانست.
« تاریخ دقیق را به خاطر ندارم . ما را از « دره ساکی» به طرف بروجرد کوچاندند. بعد از بروجرد به طرف ملایر حرکت دادند. در میان راه و مخصوصا در «اشترینان» خیلی به ما اهانت کردند. مردم به ما ناسزا میگفتند و به سربازان خسته نباشید. معلوم بود از چپاول خودشان به دست الوار بیرانوند در گذشته ناراحت بودند. بعد ملایر رسیدیم. در این محل یاور جلال خاضع، افسری پُرطمع و سودجو تمام اغلام و احشام ما به طرف همدان برای فروش حرکت داد . ..... تنها چند گاوی از فروش در امان مانده بودند، آن هم نه به خاطر ما که برای حمل اثاثیهی ما، گاوها را من که پسر بچهای بودم با بچههای دیگر به چرا میبردم »
« تاریخ دقیق را به خاطر ندارم . ما را از « دره ساکی» به طرف بروجرد کوچاندند. بعد از بروجرد به طرف ملایر حرکت دادند. در میان راه و مخصوصا در «اشترینان» خیلی به ما اهانت کردند. مردم به ما ناسزا میگفتند و به سربازان خسته نباشید. معلوم بود از چپاول خودشان به دست الوار بیرانوند در گذشته ناراحت بودند. بعد ملایر رسیدیم. در این محل یاور جلال خاضع، افسری پُرطمع و سودجو تمام اغلام و احشام ما به طرف همدان برای فروش حرکت داد . ..... تنها چند گاوی از فروش در امان مانده بودند، آن هم نه به خاطر ما که برای حمل اثاثیهی ما، گاوها را من که پسر بچهای بودم با بچههای دیگر به چرا میبردم »
در آن دوران شورشگری طوایف مختلف لر و جنگها و ناامنی، به هر دلیلی، مانعی جدی در برابر توسعه بود، منصفانه آن است که وقتی از شکل اقتدارگرایانهی سرکوب و کشتار انتقاد میکنیم، از تاسیس مدارس و فراهم کردن امکان تحصیل برای بازماندگان و به ویژه فرزندان قربانیان اعدام هم بگویم. جنایات سپهبد احمد آقا خان امیراحمدی که او را قصاب لرستان مینامیدند و غارتگریاش بر همه عیان بود چنان که با اموال غارت شده لرستانیها تنها در اطراف میدان حسنآباد تهران صد کنتور برق برای خانههایاش خریده بود! و یا حسین خزایی که جنایتهایش در اعدام بی محاکمه و قتلها مشهور است، با این حال مدرسهی دارالتربیه عشایری که در سال ۱۳۰۷ در خرم آباد بازگشایی شد، حتا با این باور که امیر لشگر غرب برای گروگان گرفتن فرزندان ِ سران ِ عشایر و همزمان پر کردن جیب خود مدرسه را به راه انداخته است! اما اقدامی مثبت در بازپروری نسل جدیدی از فرزندان طوایف عشایر بود. مهار این مدرسهها نیز خیلی زود از دست نظامیان خارج و هدایت آنها را معلمهای محلی بر عهده گرفتند. در کنار این مدرسهها توجه خانواده به آموزش فرزندان و در اصل بازماندگان قربانیان اعدام هم بیشتر شده بود، اینگونه چه پرویز خان و چه سلطنت خانم و چه پسران میرزا رحیمخان معینالسلطنه، اعدامی دیگر روز ۲۷ شهریور ۱۳۰۴، و دیگر فرزندان رهبر اعدامی توانستند، در این مدارس تحصیل کنند. آقای اعظمی پیش از تبعید به خراسان خواندن و نوشتن را یاد میگیرند.
دربارهی مدرسه رفتن در جنتآباد خراسان محل تبعیدشان، پرویز خان میگوید : « سال ورود به منطقه را درست نمیدانم فقط میدانم سال ۱۳۱۴ مرا به مدرسه بردند. پدر بزرگ مادری من با مدرسه رفتن من مخالفت و تصور میکرد مدرسه را برای پولدار شدن میخواهم. میگفت : نان و مقام خانوادگی شما خدائی است. اما من به علت عشق به سواد، با آن که به پدر بزرگ بیاندازه علاقمند بودم حرف او را نپذیرفتم. با اصرار سرپرست ما که ستوانی به نام بیداری بود، مدیر مدرسه بدون شناسنامه مرا ثبتنام کرد و من در آن سال سه کلاس خواندم. »
برای آنکه رنج تبعیدیان و تأثیر آن بر زندگیشان را بهتر بدانیم، پرویزخان روایت دیگری از همین ستوان بیداری دارد. چندی بعد ستوان بیداری دستور میدهد چند دانش آموز برای کمک به بنایی که در خانهاش کار میکرد بروند و « بیگاری» بدهند . پرویز خان نمیپذیرد. به دستور ستوان بیداری چند سرباز او را به منزل بیداری میبرند و شلاقاش میزنند. در این میان همسر ستوان بیداری از راه میرسد با عصبانیت به ستوان پرخاش میکند که اگر فرزند خودت را این گونه شکنجه کنند چه میکنی ؟ و از پرویزخان دلجوئی میکند. پرویزخان که در مدت شلاق خوردن بغض را در گلو فشرده میکرد و دستور ستوان بیداری برای گریه کردن را نپذیرفته بود، آنجا بغضش میترکد. »
با ورود متفقین به ایران و به گفتهای چند سالی پیش از پایان دادن به حکومت رضا شاه، تبعیدیان به دیار خود بازمیگردند. سالها سرکوب و تحت نظر بودن و تبعید به پایان میرسند، برخی از بازماندگان از زندانها آزاد میشوند و خانوادهها در کنار هم در شهرها اِسکان مییابند و زندگی راه زسر میگیرد. حال دیگر بخش بسیاری از نوجوانان و جوانان طایفهها آرام آرام به کار و زندگی و همراه با گشایش سیاسی به فعالیت سیاسی روی می آورند. نخستین کنشها برای نسل بعدی ورود به عرصه سیاست محسوب میشود، انتخابات مجلس شورا است، برخی از نزدیکان همان رهبران به دارآویخته شده حال نامزد نمایندگی و یا نماینده مردم در مجلس شورای ملی شدهاند. در این میان انتخابات دوره هفدهم مجلس در پاییز و زمستان ۱۳۳۱، بیشتر از سه انتخابات دیگر جنجالیتر میشود. این انتخابات تأثیری خاص بر روحیه و منش نسل تازه گذاشته است. در خرم آباد اعظمیهای بیرانوند و معینیهای چاغروند حامی سید محمد علی کشاورز صدر نامزد مورد حمایت جبهه ملی شدند در برابر سید عبدالکریم فقیهی شیرازی نماینده ناشناسی که از سوی حسن امامی امام جمعه تهران و آیتالله کاشانی و دربار با هم حمایت میشد. صحبتاللهخان معینی ستاد کشاورز صدر را در منزل برادرش زندهیاد حسینالله خان سازمان میدهد و مرتصیخان اعظمی که خود نامزد نمایندگی است، در آغاز کارزار انتخاباتی با کشاورز صدر برای خوش رفتاری و ائتلاف قسمنامه امضا میکند، اما فشارها از سوی طرفداران دربار و کاشانی و نمایندگانشان در شهر به ویژه آیتالله کمالوند هر روز بیشتر میشد و کار به درگیری و زندان و کشته شدن چند نفر هم میانجامد. با آنکه کشاورز صدر و مرتضیخان اعظمی در انتخابات شکست میخوردند، اما این فعالیتها پس از آن سالهای سرکوب و تبعید، نخستین کنشهای سیاسی خانواده است. این رویداد و سپس شکست تحمیلی دیگری با تخلف و تقلب در انتخابات دورهی نوزدهم علیه صحبتالهخان معینی چاغروند، در میانهی دهه چهل بر نسل پسین و برگزیدن راهی دیگر برای مبارزه تأثیری جدی دارد. در این میان باید از هوشنگ اعظمی نام برد که آغازگری فعالیتهایش در این سالهاست. هوشنگ تنها پسرعموی عمه سلطنت و پرویزخان نیست که در اصل پسر بزرگ آنهاست. و اوست که پس از پدر نخستین زندانی خانواده در این دوران است. اسفندیار معینی چاغروند نیز با سن کم اما در پسلرزههای این حادثه در ذهن و جاناش میماند.
پرویزخان در نخستین سالهای دههی بیست با سلطنت خانم دختر عمومی خود ازدواج میکند، جالب آنکه عمه سلطنت در خاطرات خود میگوید «با پسر عمویم ازدواج کردم که پدر او هم اعدام شده بود». این ازدواج و محفلی گرمی که با آن تشکیل میشود، تا سالها و هنوز چراغ امید تبار ما بود. پرویزخان در اداره راه به کار مشغول و همزمان تحصیل خود را ادامه میدهد. کاریابیشان نیز هم با همت و تلاش شخصی است، با همان سن کم و به گفته خودشان زوری کمتر، روزی به محل کار کارگران میروند و بیل سنگینی را بر میدارد تا کار کند، یکی از مسئولان که تلاش او را میبیند و میفهمد سواد دارد وی را به کار دفتری میگذارد. و تا بازنشستگی کارمند و بازرس راهسازی اداره راه باقی میماند. بسیاری از مردم لرستان تلاش او را در بازسازی جادهها و دلسوزیاش را برای کمک به باز کردن راهها در هنگام برف در گردنههای و جادههای مختلف هنوز به یاد دارند.
بیشگویی نیست اگر بگوییم تحصیل عالیه همه فرزندان پرویزخان نخست نتیجه تلاش و تشویق ایشان و سپس زحمات عمه سلطنت بود. یکی از آموزههای پرویزخان همین تشویق به تحصیل و علم آموزی و تلاش بود، در هر شرایطی در هر زمانی، چرایی آن را در سطور بالاتر گفتم همه از واقعیت زندگی این مرد استوار میایند.
و سپس سالهای آخر نخست دههی پنجاه ابرهای سیاهی که آمدند و در آسمان خانههامان جای گرفتند و ماندگار شدند، تا بهار و شادیها و جانهای عزیزی از ما را به غارت برند همه چیز را و آرزوهای این مرد برای دنیای بهتر برای فرزندانش تغییر داد.
نسل من در آغاز دهه پنجاه همان هجوم و بازداشت خانوادگی را حال بهگونهای دیگر تجربه کرد. در آن سالها دستکم ۴۰ نفر از جوانان خانوادههای ما زندانی شدند و با یک حسابی که شاید دقیق هم نباشد و به بیش از ۴۰۰ سال زندان محکوم شدند. در میان آنها دستکم هشت نفر به حبس ابد محکوم شده بودند، از آن میان دختر بزرگ، عمو و عموزادههای پرویزخان.
پریشان عالمی بود آن روزها، نمیگویم در میان همه پدر و مادرها کسانی به همتای پرویزخان و سلطنت خانم نبودند. اما این دو هم پنج فرزند زندانی داشتند و هم خویشانشان از برادرزاده و خواهر زاده تا عمو و پسر عمو زندانی شده بودند.
خانهی عمه سلطنت و عمو پرویزخان که بیش از آن با سخاوتمندی پذیرای همه تبارمان از هر کجا که می آمدند بود، زین پس و در پی کوچ اجباری به تهران برای تسهیل ملاقات به مهمانخانهای بزرگ خانوادههای زندانی بدل شد. کمتر هفتهای بود که مادر و پدر یا خواهر و برادری برای ملاقات به تهران و پیگیری کارهای زندانیها نیایند و به این خانه خاطرهها پناه نیاورند و با روی گشوده پذیرایی نشوند. خانوادهی زندانی مسافر تفریحی نبود؛ آنها با آسیمهسری و دلواپسی و بیتابی که نهان نمیشد در پیش و پس از ملاقات به خانه میآمدند، پرویزخان و عمه سلطنت تنها پذیرا نبودند که همیار و پناه و سنگ صبور این خانوادهها بودند. عمه سلطنت و پرویزخان با هم کوه سخاوت و طاقت برای همه بودند. من به یاد دارم که گاه چندین بار در روز پیش میآمد که پرویزخان با ماشیناش ملاقاتی جابهجا میکرد از خانه به قصر یا اوین و یا از خانه به شمسالعماره و برعکس.
در آن سالها مسوولیت روزبه و روشنک نوههای خردسالشان که پدر و مادرشان زندانی بودند هم بر عهده آنها بود. روشنک خود در زندان متولد شده بود. همهی ما تصویر پرویزخان و عمه را در آن سالها با در آغوش داشتن این دو کودک در ذهن داریم. آنچه در آن سالها از چهره پرویزخان به یادم مانده نگاه پر مهر بدون نشان دادن دلنگرانی که حق هر پدر بود ار وضعبت فرزندان، به این دو کودک بود است. و تلاشی که برای بهتر کردن شرایط زندگیشان میکرد. پرویزخان با آن همه مشغله اما از توجه به درس و زندگی دیگر فرزندان کوچکتر خانه غافل نبود.
همراه با شنیده شدن صدای انقلاب و زودتر از دیگران فرشته و فریدون آزاد شدند. فریدون مدت کمی پس از آزادی ازدواج کرد. در شمار عکسها و گویا یک فیلم لبخند پر از شادی و خرسندی پرویزخان که سالها نهان بود چنان عیان است که نیازی به توصیف آن نیست. و همان خرسندی و شادی در ازدواجهای فرشته و محمد. خانه خیابان طبرسی که تا پیش از انقلاب پناه خانوادههای زندانیان سیاسی بود حال به محل دیدار و قرار زندانیان آزاد شده تبدیل میشود. دریغ که سالهای شور دیری نپاییدند. نخست تهدیدها برای فعالیتهای جوانان و نوجوانان و سپس بازداشتهای این بار دو نسل با هم !
فریدون، ناهید، بابک، آرش فرزندان خانه و باز هم شماری زیادی از جوانان خانوادهی بزرگ که زندانی شدند.
به یکباره سالهای شور به مانند نقطهای از پرواز عقابها به دورترها میروند و در آسمان پُر ابر ناپدید میشوند. سالهای خاکستری برگریزان، سر دادن در میدان اعدام با زندهیاد رضا زرشکهای برادر همسر فریدون از آغاز تابستان شصت آغاز میشود و سپس عبدالرضا نصیری مقدم خواهرزاده و توکل اسدیان داماد، فریدون پسر بزرگ، جمشید سپهوند، دختر عمو زاده و به نوعی نوه، هبت معینی داماد و برادرزاده عمه سلطنت، و حمید نصیری مقدم خواهرزاده و.... شماری دیگر از اعضای خانواده در فاصله شصت تا شصت و هفت.
واکنش پرویزخان در این سوگها درسآموز است. مردی که چنان پایبند سنتها که از مراسم ترحیم فراری است. در سوگ فریدون است به دختراناش میگوید « سیاه نپوشید کسی نمیتواند به شما بگوید فریدون را دوست ندارید اما این سیاه پوشی بر میافتد»
دادجویی تنها اعتراض به پایمال شدن حق نیست، راهکاری موثر در مبارزه مدنی است. در سالهای سیاه سرکوب این اقدام و خواست در نتیجه جو رعب و وحشت به پس رانده میشود. پرویزخان در این باره فردی منحصر به فرد است. این راهکار مدنی را به جد برای احیای حقوق خود و خانواده بکار میگرفت. در هر موردی که حق خود را پایمال شده میپنداشتم نامهای مینوشت و میفرستاد. گفتهی پستچی بروجردی در پی تلگرافهای پیدرپی آقای اعظمی در دهه شصت برای وضعیت فرزندان زندانیاش به آقای خامنهای رئیس جمهور وقت با آنکه طنزی تلخ است اما واقعیت پیگیری ایشان را نشان میدهد « آقای اعظمی اگر رحمتان به خودتان و من نمیآید به رئیس جمهور رحم کنید آخر هر هفته چطوری این نامهها را بخواند؟»
چه برای وضعیت زندانیان و چه در اعتراض به تصفیه دخترانش از آموزش و پرورش و چه وضعیت خانه پس از موشک باران همه و همه این موارد را با حوصله و پیگیری میکردند و تقریباً همیشه موفق بودند.
توجه آقای اعظمی به فرزندان و نوهها و حتا فرزندان آشنایان و خویشان نمونهای از مسئولیت یک پدر بود. اینگونه است که در نبود توکل و فریدون و هبت نوههایش را پدری کرد و تا جایی که میتوانست نگذاشت به قول خودشان غبار غم بر چهرهشان بنشیند. در میان آن همه سوگ و رنج و آزار پایداری شکیبای پرویزخان تکیهگاه بزرگی بود. باور دارم که امروز روزبه و روشنک و همایون و سهراب و نسترن و میهن بزرگ شدهاند، هر کدام زن و مردی شایسته برای جامعه هستند و .به پدر و پدر بزرگشان افتخار میکنند
در گذرگاههای تاریک تاریخ اشیاء تغییر میکنند، انسانها هم، در همین تاریکی انسانهایی هستند که ظلمت را بی هیچ ادعایی با روشنی درون خود پس میرانند. اینگونه
«شعبده بازان لبخند
در شبکلاه درد
با جا پائی ژرفتر از شادی
در گذرگاه پرندگان»
خانهی ما
«در برابر تندر ایستادند»
اما با کوشایی پرویزخانها بود
که خانهی ما در این تاریکی ها روشن ماند.