برگ نخست > روزنامهنگاری، رسانه > روایت ناتمام آرش....
روایت ناتمام آرش....
12 اكتبر 2025/20 مهر 1404,

نخست آرشها را بیمزار کردند و سپس تلاش دادخواهی مادران و همسران و خواهران داغدار را از صفحه روزگار پاک کردند. قرنها تاریخ شکستها و باستانیان را کنار بگذاریم. در همین سی و چند ساله با این همه رسانه و این همه گفته و نوشته از زندان و اعدام و شکنجه، ما خود چگونه فراموش کردهایم؟ فراموشی، با حماسه سرایی و ستایش از قهرمانی باز نمیایستد. فراموشی، فراموش کردن چرایی بیسرنوشت شدن خیل آرشهایی است که میخواستند و میتوانستند بمانند. فراموشی، پیروزی را دیدن و تن بی جان آرش را ندیدن است. فراموشی تنها بسنده کردن به بازتولید اسطورهی آرشهاست که نمیتوان مانع تکرار فاجعهی کشتار دردناک هزاران آرش با نام و بینام شود.
این نوشته در آخرین شمارهی مجلهی آرش منتشر شد که ویژهنامهای برای آرش و پرویز قلیچخانی بود.
روزهای تیرهی پس از اعدامهای شصت و هفت به دنبال روایت کردن سرگذشت خود و سرنوشت آرشهامان بودم، که یکی پس از دیگری با همان زمزمههای آرش کسرایی و یا شاید روایت آرش بیضایی به سوی مرگ رفتند. در آن سال آخرینشان هبت بود و کسرا و پروین و حمید. با جمعی از دوستان به دنبال راه انداختن رسانهای بودیم. اما پرویز قلیچخانی آرش را به راه انداخت. بیست و چهار سال پیش در همین روزها بود که نخستین جنگ « نظم نوین جهانی» به راه افتاد. گزارشم از جنگ نخست خلیج فارس را عمو پرویز ( آنگونه که مینامیدمش) سرمقالهی نخستین شماره آرش کرد. ورای نقش بزرگواری و سایه بلندش بر من، اما این انتخاب و این آرش بود که مرا به روزنامهنگاری بیشتر علاقهمند کرد. پرویزخان مقاله را با نام « محمدرضا همایونی» منتشر کرده بود. نامی ساخته شده از اسم کوچک من و «همایون» نامی که هبت برادرم را در سازمان فدایی با آن میشناختند. این نام البته «مستعار» هم نبود چون بسیاری در تبعید مرا به نام برادرِ ِ همایون صدا میکردند. و البته پرویزخان برای مخفی کاری ! یک «ی» هم به ان اضافه کرده بود که نامی برای محمدرضا شاه بود! دستمایه برخی شد تا رد سلطنتطلبی را در ارش بجویند و برای ما و دیگران خنده! تا چندین شماره که به یاد ندارم، با ارش همکاری کردم و بسیار آموختم. پرویز قلیچخانی در این آرش تلاشش زنده نگاه داشتن اندیشهی خدمتگزاران باغ آتش بود. سالها بعد شاید روزگار این آرش همچون آرش کماندار حکایت شود. اما من بر این باورم که روایت این آرش یکی از بهترین روایتهای شکست ماست. و هنوز روایتی ناتمام.
روایت ناتمام آرش....
آرش در همه متنهای تاریخی و ادبی، از اوستا تا مجمل التواریخ و از آثارالباقیه تا منظومه سیاوش کسرایی و نمایشنامه بهرام بیضایی، روایتِ نقشافرینی حماسی کمانداری ایرانیست در شکست یکی از شاهان ایران در جنگ با توران است. همه روایتها، و از این میان دو اخرین، با مرگ اسطوره پایان میگیرند و راویان با به جای گذاردن پیکر بیجان قهرمان و حماسهآفرین خود بر «قلههای سرکش خاموش» البرز داستان را به پایان میبرند.
نگارش برخی روایتها با هم قرنها فاصله دارند. ولی کم و بیش همه چهرهای حماسه آفرین و قهرمان از آرش تصویر کردهاند. در این میان آرش بیضایی روایتی متفاوت از دیگران است. آرش در این روایت قهرمانی مادرزاد و فوق انسان نیست، «رمهداری» ساده است، که « مهر به او دلی اتشین» داده است. با این حال، آرش بیضایی نیز در پایان روایت «تیر با جان» رها میکند و اسطوره میشود. به آرش بیضایی، که به گمان من با ما و با جامعهی امروز ما هم خوانتر است، بازخواهیم گشت.
میدانیم که اسطورهها روایتی پر رمز و راز از روزگاران پیشین و با همه ناباوری به رخدادنشان، اما شناسهی جایگاه یک جامعه در جهان، در زمانی برگزیده هستند. بیش از رمز و راز این شناسه است که اسطوره را پرسش برانگیز میکند.
من داستان آرش را از از دوران دبستان تا امروز نه تنها در کتاب فارسی که در زندگی واقعی و در آشنایی با رهروان آرش، بارها و بارها بازخواندهام. آرشی که «میدهد امید، مینماید راه» را هر بار در نگاه همایونها، فریدونها، کسرها، توکلها، جمشیدها و مسعودهای زندگیم دیدهام، در چشم همه «بهروزهایی» که از چشممان « مبادا» شان کردهاند امروز. سالهاست در پی پاسخی مناسب به پرسشی هستم که شاید از فردای درست کردن خاوران، هر بار از خود میپرسم و از پاسخم به آن، در ذهن و گاه حتا بدون آنکه بر زبان آورم، هراسناک میشوم.
باری، پرسشم ساده است. چرا آرش این «سپاهی مرد آزاده» را راویان به جز در یک روایت، پس از مرگش و یا «ناپدید» شدن بر فراز کوه البرز رها کردند و روایت خود را به پایان بردند، چرا دیگر هیچ از خود نپرسید چه بر سرش آمد؟ چرا در روایتها نشانی از مزار این «فرزند رنج و کار»، « مرد پارسایی و پرهیز» نیست که چنین با جاندادگی مرزهای میهن را سامان داد.
برای پاسخ به پرسشم بارها به خود گفتهام، باید از اسطوره بدر آمد و پای بر زمین سخت "زندگی سرد و سیه چون سنگ" گذاشت. پرسشم از سرشت قهرمان و یا قهرمانی نیست. گفتم، تعریف اسطوره در روزگاران پیشین و تفاوت راز الودهی رخدادهای بی زمان و خیالی را هم با واقعیت میدانم. با این حال پس از هر بار مرور تاریخ و آن بهمن سرد که «فصلها فصل زمستان شد»، « خورشید گریخته بود، که ماه پنهان شده، ابر میبارید» و زمان بازایستاد و با آن همه رویاهامان کابوس شد، دوباره و هنوز پرسشم را از خود میپرسم.
راست این است که آرش با نوشتارهای کهن نبود که در فرهنگ معاصر ما آرش شد. دستکم آرشی که بیش از نیم قرن
است میشناسیم و با او میخوانیم
« ولی، آن دم که ز اندوهان روانِ زندگی تار است؛
ولی، آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است؛
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است.
همان بایستهٔ آزادگی این است.....»
راست این است که تیرانداز چیرهدست روزگاران باستان، به یکباره پس از کودتای ٢٨ مرداد و پس از آن زمستان دیگر که کسی سلامی را پاسخ نمیداد، به تاریخ معاصر بازگشت. این اسطوره پس از اعدامهای جمعی آن «روزگار بدنامی و ننگ»، در سرودهی حماسی زنده یاد سیاوش کسرایی، باز آفریده و نماد جاندادگی برای آزادیخواهی و استقلال میهن شد. در همان سالی که کسرایی آرشش را بازافرید، به سال ١٣٣٧، آرشی دیگر را بهرام بیضایی روایت کرد که دیرتر منتشر شد. آرش بیضایی نیز در هنگامهی جنگ توران و ایران است. فضای این دو اثر یکی شعر و دیگری نثر، تصویری دل آزرده از بیم و هراس آن روزها و ستایشگر تلاش برای برون رفت از سکوت و خفقان است. در یکی «برف میبارد بر روی برف» در دیگری « آسمان به زمین کشیده شده و غبار» همه جا را فرا گرفته است. در هر دو تصویر سیاه شکستاند : «خیمه گاه دشمنان پر جوش، سنگر آزادگان خاموش » و « مردان ایران با دل خود با دل اندوهبار خود میگویند ما اینک چه میتوانیم؟»
با این همه روایت آرش بیضایی و سرانجام بیگور و نشان آرشش به امروز ما نزدیکتر است. قهرمانیاش از آن دست قهرمانیهاییست که در میهن ما ماندگار مانده است. ایثار یا انجام وظیفه با «دانستن بنده ماندن بنده». آرش کسرایی یکی است، بیضایی چند پهلوان همتای آرش را هم به میدان میآورد. یکی کشواد است که سایهاش از آغاز تا پایان، با این پرسشها «که پیش از این دشمن آیا بندگی نبود؟» و پاسخ تلخاش « ما را شکست ندادند،از این پیش ما خود شکستخورده بودیم»، بر سر آرش سنگینی میکند. آرش بیضایی اما میداند و با این حال در فضایی از غبار و تردید انتخاب میکند. به هنگام انتخاب میان بودن و نابودن، و نه تنها برای خود، که هنگامی «خود» سرنوشت دیگران است. راست این است دانستن تلختر از طعم گس نادانیست.
آرش بیضایی، آرش جامعهی پسا جمهوری اسلامیست. آرش بیضایی با بسیاری از آرشهای منتظر در راهروهای مرگ، اوین و حصار و گوهردشت در دهه شصت، بسیار نزدیکتر است تا آرش کسرایی! آرش بیضایی شعر نیست، حماسه نیست! نثر است با واژههایی پر وزن و آهنگ، شاید برای فاصله گرفتن از خیال و ابهام و ایهام است تا تلخی حقیقت را بر جان اندیشه بنشاند. بیضایی در آرشش به جز کشواد که برای نجات کشور از فرمان شاه سرپیچی میکند، «هومان» سردار دیگری از سپاه ایران را که سرداران و سربازان گمان میکنند در نبردی قهرمانانه جان داده است، در سراپردهی شاه دشمن مینشاند. هومان است که شرطنامهی صلح و انتخاب آرش پیامرسانی ساده برای انداختن تیر، را به پارسی برای ایرانیان مینویسد! آرش بیضایی خود شاهد گفت و گو و سرپیچی پهلوان کشواد از فرمان سالار سپاه ایرانیان برای انداختن تیر است. و در سکوت شاید با او هم داستان. آرش بیضایی در فضایی خاکستری پر ابهام، افتان و خیزان میان رفتن و ماندن، گاه با خدا و کوه، و گاه با سایهی کشواد! یا ندای وجداناش در ستیز است. آرش بیضایی آرش فروپاشیست. آرش جانباخته برای پیروزی و ادامهی بنده بودن ِ بندگان است و با این حال قهرمان!
آرش بهرام بیضایی بر خلاف آرش کسرایی سپاهی مردی آزاده نیست. رمهبان است، «راه نشینی از آن سان که رمهشان به تاراج میرود،» در این «جنگ دراز» و از میان « بینشان مرده هزار هزار» او به ناگاه در ورطهای میافتد و خود هم نمیداند « کدام تاوان» را باید پس دهد! پهلوان نیست، نام آشنا نیست و تنها البرزست که صدای گامهای او را میشناسد.
با این حال در هر دو روایت با همه تفاتها، آرش را پس از انجام وظیفه و انداختن تیر با پری از جان بر تیر، بر فراز البرز رها میکنند. چندین قرن و ٥٦ سال، از بی مزار بودن آن که مرز ایران را از توران جدا کرد میگذرد! و زان پس است شاید که همه آرشهای ما، قهرمان و نامدار یا نه، بی مزارند.
شاید این روایتها کامل نیستند. شاید در همان روزها، «راهجویانی که میجستند آرش را» پیکر بیجانش را پیدا کرده بودند و در گورستانی بی نام و نشان در خاورانی باستانی، در گورستانی متروک بدور از خیل کشتگان لشکر سرداران، در خاموشی به خاک سپردهاند. شاید مادران آنها چون مادران خاوران جمعهها در میان خیل گزمه و پاسدار به دیدارشان میرفتهاند، و توهین میشنیده و تحقیر میشدهاند. آنها هم شاید بیدانستن حقیقت در باره عزیزانشان و یا مزار آرشهای جان دادهشان برای بندگانی که بندگی را پاس میدارند هنوز، تک تک دق کردهاند و مردهاند. شاید هم حماسهسرایی در همان روزها چند بیتی و چند صفحهای در باره آنها در دفتری که امروز گم شده است، نوشته باشد. ما نمیدانیم، روایتگران ما هم شاید نمیدانستهاند و شاید هم مهم نبوده است بدانند که آرش مادری دارد یا نه! در هر دو اثر «دختران بنشسته بر روزن و مادران غمگین»، و «شو مردگانی» هم هستند. و بس بیرنگ و در حاشیه «در کنار در منتظر» و تنها «دعا کردند و گردبند در مشت» فشردند.
بدون شک خاورانی هم برای اسطورهای روزگار پیشین و جانباختگان و گمشدگان جنگهای بیهوده در آن روزگاران بوده است. بیگمان در میان اسطورههای ما آنتیگونی هم بوده که از فرمان شاه برای به خاک نسپردن کشتهها نافرمانی کند و خاک بر پیکر برادر بپاشد و مجازات شود. اگر از اسطوره نیست، پس این میراث سوگ بی پایان مادرانمان بر مزارهای گم شده از کجا آمده است؟ شکی نیست، فسون «نازک اندیشانشان» این بار برای چیره کردن فراموشی بیشرم کارگر شده است. نخست آرشها را بیمزار کردند و سپس تلاش دادخواهی مادران و همسران و خواهران داغدار را از صفحه روزگار پاک کردند. قرنها تاریخ شکستها و باستانیان را کنار بگذاریم. در همین سی و چند ساله با این همه رسانه و این همه گفته و نوشته از زندان و اعدام و شکنجه، ما خود چگونه فراموش کردهایم؟ فراموشی، با حماسه سرایی و ستایش از قهرمانی باز نمیایستد. فراموشی، فراموش کردن چرایی بیسرنوشت شدن خیل آرشهایی است که میخواستند و میتوانستند بمانند. فراموشی، پیروزی را دیدن و تن بی جان آرش را ندیدن است. فراموشی تنها بسنده کردن به بازتولید اسطورهی آرشهاست که نمیتوان مانع تکرار فاجعهی کشتار دردناک هزاران آرش با نام و بینام شود. فراموشی، بی پاسخ گذاشتن همان پرسش آرش بیضایی در گفت و شنود میان کشواد و آرش است. آنگاه که به آرش میگوید « یک بار رهاشان میکنی تا بنده شوند.» این پرسش را، در این ۵۶ سال یا همین سی و شش سال سیاه هر روز باید از خود میپرسیدیم تا فراموش نکنیم و هنوز چشم به راه آرشی دیگر نباشیم.
پرسش تنها از گور و مزار نیست، چرایی فراموشی در اصل پرسش از چگونگی پایان یافتن جنگ و سرنوشت ایران است. مجمل التواریخ مینویسد «در آخرکه صلح افتاد به تیر انداختن آرش»، اما چگونگی این صلح را کسی نمیداند.
هنوز هم نمیدانیم پس از فرود آمدن تیر « بر تناور ساق گردویی در کنار رود آمودری » و مشخص شدن مرز ایران با توران، سپاهیان افراسیاب و لشگر منوچهر چگونه جنگ را به پایان بردند؟ آیا در میان گفت و گوهای در بارهی صلح سخنی هم از دادخواهی برای آرش شد؟ و یا از سیاهی و تباهی و سرنوشت آن همه سرباز کشته شده در میدان، و مادر داغ دیده و همسر شوی مرده و دختران در انتظار کسی سخنی گفت؟ در دو نوشته حماسی معاصر از پایان جنگ، جز مرگ آرش که بشارت صلح است، سخنی دیگر نیست.
آیا سخنی هم از چرایی این جنگ و به رسمیت شناختن خطا و مقصر و خسارت برای قربانیان و عدالت به میان آمده است؟ هومان سردار خیانتکار که به علت ارزیابی خطایش از توان آرش در مشورت با شاه توران به دست او کشته میشود، در آخر برای ایرانیان به شهیدی قهرمان تبدیل میشود. کشواد از فرمان سردار و سالار سرکشی میکند، و تلاش دارد کلام راستیناش را آرش پذیرا شود، آیا اوست که باید ما را در این روزگار به تأمل بیشتر در حقایق قهرمانان ورای اسطوره و حماسه وادار کند؟
شوربختانه هنوز هم همه آن تیرهبختی از وضعیت مردمان که در آغاز هر دو نوشته از روزگار ایران در جنگ با توران به گفتهی کسرایی و در جنگ با توران و با روایت بیضایی در جنگ با خود، شرح داده شده است، با ماست و اکنونیت ماست. دوران اسطوره به سر آمده است، نه تنها به دلیل پایان یافتن روزگاران باستانی، که چیره شدن فراموشی، فسون نازکاندیشان، بیشرمی را با وقاحتی کم نظیر همگانی کرده است. در جبهه دوست و دشمن با هم!
قرنها بعد برای این روزگار بی آرش، روزگار شکست و ظلمت بی آتش، شاید نامی پیدا شود. تنها اگر راویانی باشند که حقیقت را باور کنند و راوی صادق آن باشند.
نه روایت که شاید تنها با پرسشهایی ساده از همان دست که سایهی کشواد وقتی راه بر آرش میگیرد میپرسد:
«آرش میگوید: از راه من کنار برو
و سایه پهلوان ستبر: ای مرد به بندگان بیندیش!
آرش فریاد میکند: من خود از ایشانم.
کشواد می توفد: این تیر آیا پایان بندگی است؟
آرش دور میرود، و مرد چون مرگ بر او راه میگیرد: نه این به سود ایشان نیست.
آرش میرمد: تو از سود و زیان چه میدانی؟
کشواد میگوید: با این تیر چیزی هست که دگرگون نمیشود، و آن روز بندگان، که به هر حال بندهاند، ای ارش به اسیران بیندیش.
آرش راه خود را میگیرد و میگوید: برای من راه اندیشیدن نمانده است.»
آرشهای ما همه اندیشیده و دانسته جان خود در تیر کردند؟ نمیدانیم. اما به «گاه پیکار» سرودشان آرش بود و «همان بایستهٔ آزادگی این است» تقدیر نبود و این تدبیرشان بود. و ما شکست خوردیم.
هنوز هم برف میبارد به روی سنگ و خارا سنگ دشتها و خورشید گریخته........
باری راوی دیگری سالها و شاید قرنها بعد، در پی کودتایی و یا زمستانی سرد، روایت ما را باز خواهد گفت. راوی که روایتاش حماسه نباشد، راست روزگار باشد و نخست باور کند که آرش را ما خود کشتیم و بیگور و نشان کردیم تا از جنگ با خود فرار کنیم. تورانیان هم بودند و اما ما آرشکشی را در سایهی تورانیان آغاز کردیم. برای همین در پایان جنگ بازهم شکستخوردیم. از پایان جنگ رخصتی تا آغاز جنگی دیگر میخواستیم، میخواستیم؟ نه درستتر آن است که بگویم هنوز هم میخواهیم! از صلح عدالت نخواستیم و خیل مردگان را در گورهای بی نشان رها کردیم. و سپس بر بی مزاریشان گریستم، گریستیم؟ هنوز میگرییم! و حماسه ساز میکنیم. ما شکست خوردهایم و راوی صادقی نیست تا این شکست را روایت کند. آرش را ما کشتیم.